X
تبلیغات
رایتل
جلسه مشارو

پنجشنبه نازنین از راه رسید

 از بچگی عاشق پنجشنبه ها بودم

آخرین پنجشنبه بهمن هم رسید

هفته آینده برام هفته شلوغی خواهد بود باید ی کنفرانس شرکت کنم و اراِئه دارم

که باید براش از قبل آمادگی داشته باشم



دیروز تا ظهر دانشگاه بودم و کائنات از اونجایی که می دونستن من کلی کار دارم برای انجام دادن

ساعت دوازه و نیم برق های کل دانشگاه رو قطع کردن

از اونجایی که چهارشنبه بود و وقتی این اتفاق ظهر چهارشنبه بیوفته یعنی اینکه امکان برگشتن

برق وجود نداره!!! چون برق ها رو قطع کردن که ی تعمیر اساسی تو اخر هفته انجام بدن

بنابراین کم کم  وسایلم رو جمع کردم و خدا روشکر از مقاله هایی که لازم داشتم پرینت گرفته بودم

و یادم بود کلید برق رو خاموش کنم و در رو بستم و اومدم خونه

تو راه هر چی فکر کردم که چی باید بگم تو جلسه مشاور به نتیجه نرسیدم

خوب این یعنی انقدر ذهن من درگیر چند موضوع بود به طور همزمان که طبقه کردن براش خیلی سخت بود

و از ی طرف دیگه هم ذهنم خیلی پر بود و آشفته بازاری بود برای خودش

مشخصه تو این آشفته بازار به قول شاعر من چی رو باور کنم!!!!!!!!!!!

خلاصه که نیم ساعت تور اه بودن و فکر کردن هیچ کمکی به من نکرد

رسیدم خونه مامان بیرون بود

رفتم حمام ی دوش گرفتم و همش فکر می کردم چون برق رفته و زود اومدم خونه کلی وقت دارم

زهی خیال باطل

تو حمام بودم که مامان رسید

شامپوم هم تموم شده و بدتر از اون نیست در جهان شده

اینه که این چند بار آخر با شامپو مامان موهام رو شستم و خیلی ناراحتم

اومدم بیرون و خودم رو خشک کردم و مامان هم تصمیم داشت ماکارونی درست کنه

ساعت هم یک و نیم بود

دیگه هی هول میزد برای اینکه زود آماده بشه

که یکم ناراحت شدیم از دست هم

خوب چه کاریه غذا رو تند تند درست کنیم بعد هم تند تند بخوریم و منم دل درد بشم بعدش!!

من باید حتما گوشت ماکارونی رو حسابی بذارم بپزه بعدش رب که بهش اضافه میکنم جا بیوفته

تازه من پیاز هم تو گوشتش نمیزنم که این چند وقت اذیتم نکنه و سبک تر باشه غذا

بنابراین باید بیشتر و بهتر

گوشت پخته بشه

والا من همیشه همین مدلی درست میکنم و بعد هم نمیشه

ولی دیروز مامان عجله داشت

دیگه گفت خودت بیا درست کن

منم با حوله رو موهام و چیک چیک اب موهام رفتم ایستادم پای گاز!!

اینجا بود که کائنات میگفت دیدی؟؟؟؟؟ این بود آنچه که برق را قطع کرد!!

مستر زنگ زد البته صبح ی بار با هم حرف زده بودیم و قرار بود سه بیاد اینجا

که بریم بیمارستان

( صبح ماشین رو روشن کردم و کلی لباس انداختم داخلش

الان کارش تموم شد برم لباس ها رو پهن کنم و بیام)

دو نیم بود که ناهار آماده شد و من این مدت غذام خیلی کم شده

حالا دیروز گرسنه بودم و خوب ماکارونی هم که بسی دوست دارم

ولی چند قاشق بیشتر نخوردم

برای اینکه گرسنم نشه یکم ماست و سالاد سبک خوردم

بعدش دیگه میز رو جمع کردیم و من رفتم که آماده بشم و موهام رو خشک کنم

هر جور حساب می کردم ساعت سه آماده نمیشدم

موهام هم حسابی خیس بود

موهام  بلند شده خیلی دلم میخواد برم

جلوی موهام رو کوتاه کنم ولی می ترسم برم همین آرایشگاه های نزدیک خونه

و خراب کنه موهام رو

نمیدونم شاید امروز زنگ زدم به زهره آرایشگرم  و رفتم پیشش!!

راستی یادم رفت بگم که چند روز پیش برای بیست و هفت اسفند نوبت ابرو گرفتم

زنگ زدم آرایشگاهی که دفعه قبل رفتم و خیلی راضی بودم

گفتم نوبت میخوام برای آخر اسفند

خوب راستش من دیرتر از بیست و پنج اسفند هیچ وقت نمیرم آرایشگاه

واقعا درک نمی کنم چرا بعضی ها برای بیست و نه اسفند نوبت می گیرن

حیف لحظه های اخر سال نیست که تو ارایشگاه های شلوغ حروم بشه

هر چند این آرایشگاهه خیلی منظمه و بعید میدونم خیلی انتظار بخوام بکشم

تا نوبتم بشه

آرایشگره گفت برای آخر اسفند همه نوبت ها پر هست

از اونجایی که از آبان تا حالا ابروهام کولاک !!!!!!!!!!!! کردن و بهم ریختن

گفتم هر تایمی که دارید بهم بدید تو اسفند

گفت باشه برای بیست و هفتم نوبت دارم!!

و من فهمیدم ایشون فقط به بعد بیست و هفتم میگه اخر اسفند!!

این رو در مورد خودم خیلی خوب فهمیدم رو هر چیزی که گیر نمیدم برام بهترین میشه

مثلا همین تاریخ اخر اسفند که برام مهم نیست کی برم

همون تاریخی که مناسب هست سهم من میشه

وای از من !! وای از من که این رو میدونم و هنوز عادت های بدم رو ترک نکردم

از کجا به کجا رسیدم!!

آرایش کردم لباس پوشیدم و موهام رو خشک کردم

و جلوی موهام رو سشوار کردم

ساعت از سه گذشته بود و هنوز مستر نرسیده بود

و منم هنوز پالتوم رو نپوشیده بودم

و کفش هام هم بند دار بودن و یکم زمان می برن تا بپوشم

رفتم مسواک هم زدم و بی اندازه تشنه بودم که آب هم خوردم

مامان هم میخواست بره چشم پزشکی که اونم آماده شد و قبل من از خونه رفت بیرون

مدارک پزشکیم رو جمع کردم

کلید و کارت عابرم رو برداشتم و عینک آفتابیم رو هم گذاشتم تو کیفم

پالتوم رو پوشیدم در رو قفل کردم و قبل اینکه کفش هام رو بپوشم زنگ زدم به مستر

ساعت سه و ده دقیقه بود

گفت دارم میام

کفش هام ر و پوشیدم و مستر سه و بیست دقیقه رسید

رسیدیم بیمارستان ساعت سه و نیم بود و ما نوبت شانزده بودیم

به مستر گفتم قرار بود زودتر بیای و حداقل ی زنگ بزن بگو دیرتر میام

که من  آنقدر بدو بدو نکنم!!! اوووووووووووووووووف

تا چهار و نیم اونجا نشستیم ولی دکتر نیومد

مستر هم هی داشت اون اطراف برای خودش قدم میزد

بلند شدم برم مستر رو پیدا کنم بگم بریم دکتر امروز دیر میاد و ما هم نوبت شانزده هستیم

و خیلی طول میکشه تا بریم داخل

چون ساعت پنج نوبت مشاور داشتیم

تا بلند شدم دیدم دکتر اومد!!!

گفتم کاش زودتر بلند میشدم

تا دکتر رفت داخل مطب مستر داشت میرفت داخل

گفتم مستر کجا میری!! بیا بیرون

گقت بیا بریم داخل

منشی اومد نوبت یک رو صدا زد که نبود!!

اولین نفر نوبت ده رفت داخل!!

در نتیجه خوشحال شدیم و البته من گفتم مستر میان بقیه نوبت ها کم کم

مستر میگفت چرا نیومدی بریم داخل

گفتم آخه این بنده های خدا همه عمل کردن و اکثرا دیروز بخیه داشتن

خدارو خوش نمیاد بزنیم جلوشون درسته دیرمون شده

ولی اینا هم گناه دارن بایست سر نوبت خودمون میریم

که مستر هم حرفی نداشت دیگه

نوبت یازده و دوازه هم رفتن داخل

و این وسط نوبت شش تازه سر و کلش پیدا شد

هیچی دیگه ما چهار و پنجاه و پنج دقیقه رفتیم داخل

دکتر سونو و ازمایش رو نگاه کرد و گفت چیز خاصی نیست

یکم برام دارو نوشت

و گفت احتمالا به نخ بخیه ها حساسیت داشتی و بخیه های داخل شکمت عفونت کردن

اومدیم بیرون و حرکت به سمت مشاوره

پنج و ده دقیقه رسیدم مشاوره و رفتیم داخل

خوب نوبت مشاور ما پنج تا هفت بود

ما تا هفت و ده دقیقه داخل بودیم

دو ساعت مشاوره رفتن واقعا سخته

مخصوصا که من تمام مدت داخل اتاق بودم و مستر ی نیم ساعتش رو بیرون بود

تا مشاور با من تنهایی حرف بزنه

برای من این مشاوره رفتن خیلی خوب بود

احساس سبکی میکنم

اول چون حرف زدم

البته مشاور حرف میزدم و من بیشتر جواب میدادم

ولی همون هم باعث شد یکم حس سبکی داشته باشم

دوم اینکه از طرف مشاورم تایید شد هم کارها و رفتارم

بجز چند مورد

یکیش این که مشاور از من خواسته بکشم کنار و دیگه فعلا برای این زندگی تلاشی نکنم

از نظر مشاور وظیفه مستر هست که باید دنبال خونه بگرده و پول پیش خونه رو جور کنه

و حتی وظیفه خودش هست که پس انداز کنه

مشاورم وقتی مستر بیرون بود

بهم گفت چرا وظیفه های مختلف رو قبول می کنی

و در نهایت انگشت اتهام هم سمت تو گرفته میشه

از اونجایی که مشاور چند تا تست شخصیت از من و مستر گرفته

و حدود دوسال هست که مارو میشناسه

خیلی خوب روی من شناخت داره

در مورد خانواده مستر چند تا تذکر به مستر داد!!!

و اما از بین همه حرفای مشاور ی حرفش از دیروز تا حالا تو گوشم مونده

این که گفت سپیده تو مشکلات رو قورت میدی!!!

نظر مشاورم اینه که من انقدر شخصیت مستقلی دارم که نه تنها از پس مشکلات بر میام

بلکه مشکلات رو هم قورت میدم!!

مشاورم از من خواسته که ی سری مشکلات رو فعلا بی خیال بشم

و بذارم مستر در موردشون نگران باشه

راست میگه همین چند وقت پیش بود که اومدم اینجا نوشتم انگار من از پس

همه چیز بر میام و وقتی خانوادم در مورد طلاق از من سوال پرسیده بودن

دقیقا یادمه  اینجا نوشتم آره انگار از پس اینم می تونم بر بیام!!

مشاورم میگه بسه چقدر انرژی داری تو یکم بشین و به خودت بیا!!


خوب راستش یک شبه که نمی تونم عوض بشم

ولی اگه همین انرژی رو برای زندگی شخصی خودم بذارم شاید خیلی بهتر باشه

ی سری فکر ها دارم که باید عملیشون کنم

قرار شد جلسه های مشاوره رو ادامه بدم

هفته آینده چهارشنبه جلسه بعدی هست

ساعت هشت شب رسیدیم خونه

من که از شدت سر درد چشمام باز نمی شد

مامان بنده خدا نزدیک ده بود اومد خونه

و به سختی نوبت گیرش اومده بود

همگی خسته بودیم

یکم میوه خوردیم و مستر رفت خونشون چون چشماش از خواب باز نمی شد

تازه بعد رفتن مستر سوال های مامان شروع شد

که دکتر چی گفت و مشارو چی گفت!!!

به سختی تونستم در چند تا جمله براش توضیح بدم

خدا میدونه همون چند تا جمله چقدر از من انرژی گرفت!!

خوابیدیم و صبح زود بیدار شدم

یکم زبان خوندم و اومدم اینجا که بنویسم

سعی میکنم حرف های مشاور رو کم کم یادداشت کنم تا برام بمونه


مامان امروز ظهر میخواست بره استخر

گفتم که نره تا فردا با هم بریم شدید به آب و ی جکوزی داغ احتیاج دارم

آخر هفته همگی خوش باشه










برچسب‌ها: دکتر، مشاور
+نوشته شده در پنج‌شنبه 26 بهمن 1396ساعت10:20توسط سپیده | نظرات (4)

آمارگیر وبلاگ