X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان























انتخاب هایم مرا به اینجا رساند

سلام شب همگی بخیر باشه 

 کلی حرف دارم ولی نمی تونم بنویسم

هم از مشاور هم از کنفرانس

ساعت ده و نیم شب شده و من هر چی منتظر شدم مستر بره نرفته

این دو روز که من میخواستم زود بره تا بتونم پست بنویسم نمیره خونشون

شب های دیگه ده میرفت ها


سه شنبه رفتیم بیرون

من یکم خرید خیاطی داشتم که انجام دادم

وسایل اولیه و دم دستی خیاطی

کلی پولش شد!! ولی خوب من پیش زمینه داشتم که این کلاس خیاطی رفتن کلی هزینه داره

اینه که ریلکس تر برخورد کردم با ماجرا

بعدش دنبال ی ژورنال خوشگل بودم که پیدا نکردم

چند جا رو گشتیم و بعدش منم هوس بستنی داشتم و دیگه دل رو زدم به دریا و خریدیم

مستر که همون اول ی قاشق خورد و انداختش!!

میگفت سرده

مامانم هم میگفت مستر تو توی تابستونش بستنی نمی خوری میگی سرده امشب

تو این باد سرد میخوای بخوری!!

منم خوب سردم بود و دستم از قستمی که بستنی رو گرفته بودم یخچال شده بود

ولی از رو نمی رفتم و میخوردم

حالا که فکر میکنم باید می خریدیم و می اومدیم تو ماشین می خوردیم

نه اینکه تو اون باد و سرما راه بریم

مامان عادت داره بستنیش رو تند تند میخوره

نصف بیشتر بستنیش رو خورده بود

برگشته به من میگه من تا همین جا خوردم دیگه ادامه ندم!!!

میگم مامان جان شما هم همش رو خوردی!! دیگه چیزی نمونده که ادامه بدی!

خلاصه که مامان هم نیمه کاره ول کرد

من ی ده دقیقه دیگه دستم بود و نصف بیشترش رو خوردم

برگشتیم سمت ماشین و سوار شدیم دیگه یادم نمیاد چه کار کردیم

چهارشنبه صبح هم کنفرانس بودم

و بخاطر جلسه مشاوره تا ظهر بیشتر نموندم و اومدم خونه

رسیدم خونه مستر زنگ زد که از مشاوره زنگ زدن و کنسل کردن

و البته ی بار هم ده صبح زنگ زده بودن از مستر پرسیده بودن حتما میای؟

همیشه زنگ میزنن که فراموش نکنیم

بعد خوب خیلی زورم برد

ما صبحش دندون پزشکی بودیم و من بدو بدو رفتم کنفرانس و بعدش هم ظهر تند ول کردم اومدم خونه

و اینا تازه یک و نیم یادشون افتاده بود کنسل کنن!!

گفتم سمتر الان خودمزنگ میزنن مرکز

خیلی هم ناراحت شدم مستر بهشون گفته باشه نمیایم!!!

زنگ زدم به خانومه گفتم همون صبح کنسل می کردی لشکالی نداشت

و من بخاطر مشاوره برنامه هام رو کنسل کردم

و نمی تونی چند ساعت قبلش زنگ بزنی بگی کنسل!!

تازه بعدا فهمیدم خودش جایی کار داشته و نمی تونسته مرکز بمونه این شده

که زنگ زده و کنسل کرده!!

گفت باشه و الان هماهنگ میکنم  و یکم بعد زنگ زد گفت به جای ساعت شش

پنج بیاین

ساعت پنج رفتیم مشاوره

خوب مشاور اولین سوالی که پرسید این بود که چقدر کنترل هیجان داشتیم

و من گفتم بجز امروز تلفنی صحبت کردنم با منشی هیچی

اونم خندش گرفته بود که فقط سر من خالی کردی !!

براش توضیح دادم شرایطم چطور بوده و چرا حتما می خواستم مشاوره باشه امروز

خوب جلسه مشاوره ما به بررسی انواع احساسات و بیان کردن حسمون

تو اون لحظه بود

مثلا مشاور میگفت وقتی از ی حرفی ناراحت میشی باید احساست رو بیان کنی

من خوب اینجوری نیستم

خیلی کم احساس های منفیم رو بیان میکنم

که باید رو این موضوع بسیار کار کنم

در مورد موضوع لباس خریدن مستر هم حدود نیم ساعت حرف زدیم

نتیجه های خوبی داشت جلسه مشاوره این دفعه


امروز صبح باید میرفتم روز دوم کنفرانس

ارایه هم داشتم

صبح وسایلم رو جمع کردم و اومدم از خونه بیرون

خانومی که میاد برای کمک رو دیدم

گفت که حاج آقا تصادف خیلی بدی کرده و به چند نفر زده!!

خیلی ناراحت شدم بیشتر از همه برای حاج خانوم

نشستم تو ماشین خطی و زنگ زدم به مامان

اخه ما متوجه نشده بودیم

سعی کردم آروم بهش بگم

گفته الان میرم پایین پیش حاج خانوم

منم رسیدم دانشگاه و رفتم تو سالن

خوب من برای این کارم خیلی زحمت کشیده بودم

از شهریور تا همین چند وقت پیش تمام مدت مقاله های ی شخصی رو می خوندم

چقدر کارهاش رو دوست داشتم

بعد دلم میخواست تو زمینه کارش کاری انجام بدم

و این مقاله کنفرانس رو با توجه به مقاله هایی که خونده بودم

و همین طور تاثیری که مقاله اون شخص خاص روم گذاشته بود نوشته بودم

و این رو بگم که خیلی رو این شخص زوم کرده بودم

و برام حتما اسمش هم ی جورایی قشنگ بود

ارایه رو که انجام دادم و تموم شد

دیدم ی آقایی از پشت سر صدام میکنه

گفتم بفرمایید

گفت من داور مقاله شما بودم و من فلانی هستم

باورم نمیشد خودش بود

آنقدر ذوق کردم که حد نداره

یکم صحبت کردیم و گفت از کارم خیلی خوشش اومده و دوست داره با من کار کنه

خودش شماره و ایملش رو نوشت رو ی برگه و بهم داد

یکم هم در مورد کاری که میخواستم بعد این مقاله انجام بدم

گفتم که گفت خیلی خوبه و بیا با هم انجامش بدیم

باورم نمیشد

خودش با پای خودش اومده و این حرفارو میزنه

دیگه ذوق مرگ بودم

علی هم که از ظهر من و دیده بود و هر جا میرفتم مثل چسب بهم وصل بود

اه!! حالم بد میشه حتی نگاش میکنم

بعد من دنبال ی استاد بودم که فقط اسمش رو بلد بودم

و به قیافه نمی شناختم

رفتم از ی نفر که مسئول بود و البته خودش هم استاد بود پرسیدم

گفت برای چی میخواسن با ایشون صحبت کنی؟

توضیح دادم براش که دنبال ی استاد تجربی کار می گردم

و اونم ی کم سوال پرسید از من و کارم

و گفت بیا با من کار کن!!

البته که استادی که من دنبالش بودم تهران هست و این استاد اصفهان

بعد خجالت و کنار گذاشتم و گفتم استاد کار من در حد کارهای شما نیست

و من تو زمینه تجربی هیچ کاری نکردم

ایشون مخترع هستن و ی ادم فوق العاده باهوش

من کجا و ایشون کجا

که گفت نه بیا و با هم کار می کنیم و شمارش رو داد

و گفت برای سه شنبه قبلش هماهنگ کن و بیا

خلاصه که دیگه سر شار بودم از انرژی

بعدش با ی دانشجوی دکترا دوست شدم و اونم کلی مشتاق بود که

دوستی ادامه پیدا کنه

افهانی بود دانشجوی ی شهر دیگه

دختر خیلی خوبی بود و خوب مشکلات یکسان ادم ها رو بهم نزدیک میکنه

این شد که شماره دادم و قرار شد در تماس باشیم

و خوب ی چند وقت دیگه ی کنفرانس دیگه هست

باید کار کنم و مقاله ارسال کنم برای اون کنفرانس

و این یعنی باز هم همدیگه رو می بینیم

تازه دفترچه زبان و یکی از کتاب زبان ها رو با خودم برده بودم

تایم هایی که وقت بود زبان می خوندم

اومدم خونه استراحت کردم و شش رفتیم خیاطی

لباسم رو دادم برام بدوزه

بعدش هم رفتیم من یکم خرید داشتم که انجام دادم



پ.ن: خاله دومی ی کلینیک لیزر افتحاح کرد ی جای خیلی خوب تو اصفهان

اینم جز خبر های خوبی بود که امروز شنیدم


پ.ن: این اتفاق ها باعث میشه به تفکر مثبت ایمان بیارم

آنچه فکر میکنم همان است که اتفاق می افتد


پ.ن: تشکر برای هر آنچه مسیر امروزم را اینگونه چید

**************************************


چه با تو، چه بی‌تو


تنهایم.


پارادوکس یعنی من


مثلِ خودِ خدا !


برچسب‌ها: ذهن
نوشته شده در پنج‌شنبه 3 اسفند 1396ساعت | 23:15 توسط سپیده | نظرات (4)