X
تبلیغات
رایتل























انتخاب هایم مرا به اینجا رساند

سلام ظهر همگی بخیر باشه

 

 از صبح میخوام بیام بنویسم ولی نمیشه

از کجا بگم؟

از حرف های و بحث های عجیبی که این مدت بینورثه شنیدم

یا دنبال خونه گشتن هامون

و شلوغ بودن اوضاع خودم بخاطر نوشتن مقاله و کارهایی که باید انجام بدم

آخرین بار دوشنبه پست گذاشتم

دوشنبه عصر رفتم دکتر غدد

گفتن که داروهام رو ادامه بدم و مشکل از ی عفونت شدید بوده

که غدد رو تحریک کرده

گفتن اگه بهتر نشدی بعد یک هفته سونو بده که خیلی بهترم خداروشکر

سه شنبه صبح کلاس داشتم

بعد رفتم پیش استادم

و کارهایی رو که روز قبل انجام داده بودم نشون دادم

خداروشکر روند مقاله داره خیلی خوب پیش میره

بعد از اون ساعت ده و نیم بود که رفتم کتابخونه

کلی هم گوشیم زنگ می خورد این بین

سایلنت کردم و نشستم ی پایان نامه رو خوندن

تا ساعت یک و نیم کتابخونه بودم

ی پا درد خیلی بدی هم گرفته بودم بخاطر زیاد نشستن

اومدم بیرون

و ی تیکه راه رفتم شاید پام بهتر بشه

این بین و در حال راه رفتن جواب زنگ های صبح رو دادم

و به همه زنگ زدم

ساعت دو رسیدم پیش استاد تجربی کار

دو تا پایان نامه داده بود بهم قبل عید که خونده بودم

گفتم من میخوام به فلان پروفسور ایمیل بزنم و ی سوال دارم بپرسم

که گفت مشکلی نیست و ایمیل بزن

تا سه اونجا بودم

و بعدش حرکت به سمت خونه

چهار رسیدم خونه

مامان خواب بود بیدار شد

و تا من لباس عوض کنم و دستام رو بشورم ناهارم رو گرم کرد

جای همگی خاله دلمه بود که من خیلی دوست دارم

همزمان که میرسم خونه

گوشیم وصل شده بود به نت خونه

و دیدم بله عمو اومده ی گروه تلگرامی درست کرده

و همه رو عضو کرده

همه ورثه و اون پسر عموی کذایی و خواهر هاش رو

وای !!

بعد عمو یکم صحبت کرد

منم صحبت کردم جای بابام

خوب پدر من که تلگرام نداره

وظیفه من هست وقتی از صبح چند بار بهم زنگ زده

و خواسته حرفاش رو انتقال بدم جای پدرم حرف بزنم

خلاصه که یکم ناراحتی پیش اومد

و منم هر بار بیشتر به این نتیجه میرسم که بابام خانوادش رو بهتر از ما میشناسه

خلاصه که ساعت شش و نیم من دیگه داغ کرده بودم

البته با اون پسر عموم بحثی نشد چون اصلا اونا حرفی نمی زدن و واکنشی هم نشون

ندادن

خلاصه که ساعت شش و نیم بود که گفتم مستر بریم بیرون

داشتم منفجر میشدم از سر درد

حالا بیشتر هم بخاطر این بود

که ساعت چهار خسته رسیده بودم خونه

و به جای ناهار درست و حسابی خوردن

حواسم رفت بود به این گروه جدید

تازه عمو دیده بود من از صبح نیومدم تلگرام پیام داده بود بهم

یعنی فکر کن من چقدر زرنگی کردم که صبحش گوشیم رو سایلنت کردم

رفتیم بیرون

اول بگم که رفتیم با مالک اون خونه که دیده بودیم صحبت کردیم

فوق العاده آدم خوبی بود و خیلی خوشم اومد

قرار شد ی سری کارهایی رو که خونه لازم داره انجام بده

و بعد به ما خبر بده

مثلا آشپزخونه جای ماشین ظرف شویی نداره

قرار شد کابینت ساز ببره ببینه می تونه درست کنه یا نه

البته گفت اگه این مدت جایی رو دیدید و پسندیدید مشکلی نیست

بعد از اون ی خونه دیدم

خیلی دوست داشتم

تنها عیبش اینه که ی خواب هستش و خوابش هم کوچیکه

ولی هال خیلی خوبی داره

این خونه دوم خیلی پر انرژی تره

پنجره های خیلی خوبی رو به بیرون داره

و کلا دلت تو این خونه نمی گیره

و اما خونه سوم که بین این همه خونه چشمم رو گرفته

ی خونه است که فقط از بیرون دیدم

جاش خوب بود

ظاهر بیرون خونه خیلی عالی بود

و هم اینکه خونه صفر هستش

امروز دوباره زنگ زدم به املاکی ولی جواب نداد

این املاکی رو از سال نود و چهار میرم

دیگه ی جورایی با هم دوست شدیم

به مستر میگم این حاج آقا جاست فرند من شده!!!

امروز صبح هم که اومدم دانشگاه

خوب من نت گوشی رو ی لحظه وصل کردم

ببینم ادامه صحبت های دیشب تو گروه چی شده

ولی از همون دیروز عصر دیگه هیچ پیامی نذاشتم تو گروه

عمو جان پایم داده به خانوم پسر عمو

وای یعنی ی چیزایی بیرون افتاده این مدت مغزم سوت میکشه

سال نود سه پسر عمو اون یک میلیارد رو گرفته

و این مدت تو حساب خانومش بوده

بعد خانومش به عموم پیام داده و گفت زمین ها رو اشتباه حساب کردید

و نظر دادگاه و کارشناس اشتباهه

حالا من اولین باره دیدم ی کارشناس تا این حد دقیق گزارش بده

عمو براش جالب جواب داده بود

نوشته بود صبح که پیام شما رو دیدم

ی لحظه به خودم شک کردم

با خودم گفتم من که چهل ساله مهندس هستم و همیشه ریاضیم بیست بوده

یعنی اشتباه حسا ب کردم

ساعت شش صبح زنگ زدم به دوستم که کارشناس زمین هست تو فلان وزرات خونه

گفتم فلانی من پیر شدم و انگار خنگ!!

تو حساب کن جای من

اون بیچاره هم خواب بود

گفت باشه بیدار شدم حساب میکنم و خبر میدم

و ساعت هشت حساب کرده بود و گفته بود نه تو درست میگی و درست حساب کردی

بعد هم بهش گفته بود انگار از سال نود و سه که سود پول اومده تو حسابت

مزه مال حرام بهت چسبیده و رفته زیر دندونت

و کلی بهش حرف زده بود

بعد هم گفته بود من تا چند وقت پیش باور نمی کردم

و الان دیدم گذر زمان بعضی ها رو عوض نکرده بلکه عوضی کرده

و گفته بود درست نیست بچتون رو با مال حرام بزرگ کنید

و من پانزده روز مهلت میدم

و بعد پانرزده رو همه جا رو به خاک و خون میکشم

خوب من ی جورایی به عمو حق میدم

کل ورثه بهش وکالت داده بودن و حالا که اینجوری شد

مجبوره با تمام قوا بره جلو

که بتونه خودش رو از زیر بار این دین نجات بده

چون الان به خیلی ها مدیون شده

از اون طرف یکی از پسر عمو هام می اومد خصوصی به من پیام میداد

و میگفت آجی اینجوری نیست و ....

این پسر همون عموم میشه که شکایت کرده

بعد این صحبت های عمو کلی همه خوشحال شدن

و البته مند هنوز سکوت کردم

و دیگه فعلا قصد ندارم حرفی بزنم

چون حرف اگه به زدن باشه

با ی بار زدن باید بره تو گوش

و اگه نمیره بقیش اتلاف انرژی و اعصاب میشه

خدا کمک کنه این چند روز بگذره و همه شکایت کنن

اون وقته که من دلم خنک میشه

زن پسر عموم چه رویی داره بخدا





نوشته شده در چهارشنبه 22 فروردین 1397ساعت | 12:44 توسط سپیده | نظرات (3)