X
تبلیغات
زولا























انتخاب هایم مرا به اینجا رساند


 سلام ظهر همگی بخیر دوستان

خوبید؟

چقدر هوا گرم شده

آدم آب میشه تا سر کوچه میره و بر می گرده

دیگه داریم به اوج گرما نزدیک میشیم

خدا کنه حتی تو این هوای گرم هم دلامون خوش باشه و لبمون خندون

حالا هوا میخواد گرم باشه یا سرد باشه مهم نیست

دیشب آخر های شب بود که استاد جان پیام داد رو گوشیم که فردا صبح هستم بیا

حدس میزدم پیام بده

حدود یک بود که خوابیدم و ساعت رو گذاشتم رو ده دقیقه به هفت

صبح بیدار شدم

اول گوشیم رو از حالت پرواز خارج کردم

و ی ایمیل اومد رو گوشیم

دیدم از طرف ی کنفرانس هست تو فلوریدا

دو تا کنفرانس تو زمینه ای که دوست دارم همزمان برگزار میشه

و می تونی با ی سفر هر دو رو همزمان شرکت کنی

چقدر دلم میخواد برم

اما امان از قیمت ها

امان از نبودن سفارت و اینکه باید غیر از سفر ی هزینه جدا بکنی

بری تا مثلا دبی برای ویزا!!

صبحانه خوردم

مانتو دانشگاهم رو که تازه شسته بودم اتو کردم

یکی از جزوه هام رو خوندم

لغت های زبانم رو از رو ی کتاب خوندم

و تا اینجا دو تا از گزینه های دفترچم تموم شده بود

شب قبل می دونستم امروز خیلی کار دارم برای همین دفترچه رو خط کشی کردم

که امروز وقتم رو نگیره

لباس پوشیدم و اسنپ گرفتم و ی جعبه بسکویت بزرگ هم که قبلا خریده بودم

برای استاد برداشتم و حرکت کرد م به سمت دانشگاه

تو راه فایل صوتی هم گوش دادم

زنگ زدم مرکز مشاوره نوبت بگیرم

گفتن مشاور نیست

حتما رفته مسافرت!! چون پنجشنبه هم نبود

نوبت من مرداد ماهه

ولی خوب هی زنگ میزنم اگه کنسلی باشه نوبت بهم بدن

که گفت چهارشنبه زنگ بزن باشه نوبت میدم برای پنجشنبه

رسیدم دانشگاه

یکم وقت داشتم

گوشیم رو زدم به شارژ

و یکم راه رفتم تو همون اطراف راهرو

خوب خیلی هوا گرمه بیرون

منم گرمایی

دیدم یکم همین جا راه برم تا استاد برسه (مثلا گزینه ورزشم)

بعد هی فکر می کردم

در مورد همه چیز

جدیدا ی کشف خیلی بزرگ هم کردم

در مورد اینکه من اصلا فضاهایی مثل پارک و محیط های خلوت رو دوست ندارم

یعنی اینجور جاها حوصلم رو سر می بره

مگه اینکه گروهی و دسته جمعی بریم و مثلا برای شام یا ناهار

یا حتی عصرونه

دلیلش اینه که من کلا مدلم زیاد فکر کردنی هست

و جاهای خلوت یعنی اینکه مغز و ذهنم بیشتر می تونه فکر کنه

حالا فکر که میگم منظورم فکر بد نیست ها

مثلا همین امروز صبح که راه می رفتم

به پروفسور " ن" فکر می کردم

به مقاله هایی که خوندم و باید جمع بندی کنم تا بتونم

موضوعی که پروفسور میگه رو جلو ببرم

به ایمیلی که صبح برام اومده بود و اون کنفرانس

به اینکه چقدر دلم میخواد برم

به جواب مقاله که منتظر بودم استاد بیاد و انجامش بدیم

خوب شاید ی نفر مثلا تو ده دقیقه به کی از این ها فکر کنه

و من نه به همه چیز به صورت همزمان فکر میکنم

و مغزم خسته هم نمیشه

یعنی انگار باید ی جورایی خودش رو مرتب کنه

کلی فکر هست اون تو که فوری و به صورت دسته جمعی!! پردازش میکنه

خوب جاهای خلوت!! پیاده روی های عصر

یعنی فرصت بیشتر برای فکر کردن

و بر عکس بقیه آدم ها من اصلا دنبال سکوت و ساکتی نیستم

البته از محیط های از سر و صدا هم خوشم نمیاد

ولی دیدین بعضی ها باید حتما برن ی کافی شاپ و یا با خودشون خلوت

بکنن که بتونن فکر کنن؟

من نه !

چون ذاتا آدم درون گرایی هستم

و باید همیشه در طول روز به خودم ی بازه بدم

برای تنها بودن

و پردازش مغز و ذهنم

و این تایم رو خودم انتخاب میکنم

و اینجوری نیست که مثلا دلم بخواد ی روز عصرم رو به این موضوع اختصاص بدم

برعکس بیشتر آدم ها برای زندگی خیابون های شلوغ رو دوست دارم

برای خرید جاهای شلوغ و بازار های سنتی رو دوست دارم

حتی اگه خرید نکنم ولی حتما دلم میخواد برم تو شلوغی بازار

بگذریم چیا گفتم

ولی خوب برای خودم جالب بود

استاد رسید و تند تند داشت می اومد

گفت من یازده باید برم دنبال پسرم

گفتم خوبید؟

خندش گرفت

بسکویت رو گذاشتم رو میز و تشکر کرد

بعدش دیگه هی در مورد اصلاح هایی که داور خواسته صحبت کردیم

یکی رو که من انجام داده بودم

یکیش این بود که ی نکته رو که دارو اول خواسته بود اضافه کنیم آخر مقاله

دارو دوم خواسته ببریم صفحه سه

یکی دیگه اش این بود که چرا فلان فرمول ضریب دو داره

خوب من وقتی مقاله رو دادم به استاد جان روز اول

و بعد اصلاح هایی که انجام داد این ضریب وارد کار شد

حالا امروز می گفت از کجا آوردی این ضریب رو؟

گفتم استاد یادتون نیست ؟ و براش توضیح دادم

بعدش گفت آره من درست گفتم و پس اون مقاله که بهش

رفرنس دادی اشتباه حساب کرده!!

بعد گفت بذار بازم رو ش فکر کنم

و قرار شد من جواب داور رو بنویسم و بفرستم برای استاد

میگم بنظرتون اگه اول جواب به داور

بنویسم بوس به داور بخاط اینکه ی روزه جواب ما رو میده زشته؟؟؟

اومدم بیرون و استاد هم اون جعبه بسکویت رو زد زیر بغل و برد خونه

برای بچه ها

هر چی گفتم استاد بدین به من تا پایین بیارم گفت نه

هنوز برگه های امتحان بچه ها رو تصحیح نکرده!!

اسنپ گرفتم اومدم خونه

و طرف هم هر پنج دقیقه دوست دخترش رو چک می کرد!!

ملت روانی هستن خدایی!!

ی کار بانکی داشتم رفتم بانک

و بعدش با کله و رفتم داخل یخچال سوپر مارکت و از همه مدل های بستنیش براشتم

اومدم خونه

دیدم ای داد بر من

برای واریز پول کنفرانس داخلی باید برم بانک

و حتما باید فیش دستم باشه

هیچی دوباره پوشیدم و رفتم بانک

اول ی نوبت گرفتم

شمارم 452 بود

تا اون لحظه 402 رو صدا زده بود

بعد پول کشیدم از عابر

بعد دیدم کارت ملی ندارم

برگشتم خونه کارت ملی رو برداشتم ودوباره رفتم

بانک که در بانک رو بسته بودن

به آقاهه اشاره کردم که من نوبت دارم

رفتم داخل و خداروشکر دیگه اون ده تایی که مونده بود به نوبت من

رو صدا زد و نبودن

ولی کلا یک ساعت و ربع معطل شدم

برای ی فیش مسخره

من باید صد و بیست و پنج تومن میزم به حساب کنفرانس

دستم خوب و خوش قدم!!

آقا بانکیه اشتباهی

دوازده میلیون و پانصد تومن زد تو حساب کنفرانس!

کلی برای همین هم معطل شدم که اصلاحی بزنه

برگشتم خونه و ناهار و الان تازه باید شروع کنم کارهام رو انجام بدم

دارم ی پست می نویسم در مورد دفترچه برنامه ریزی به زودی انتشار میدم

و رمزش رو بر می دارم

تا شب ارسال میشه پست




نوشته شده در شنبه 16 تیر 1397ساعت | 14:40 توسط سپیده | نظرات (9)