X
تبلیغات
رایتل

روز جمعه که دختر عموم خونه ما بود حرف شد و داشتیم با هم حرف میزدیم

که دختر عموم برام تعریف کرد که شوهرش بچه دار نمیشه

سال 87 ازدواج کردن

اول عقد بودن و یک سال بعد ازدواج کردن

دختر عمو متولد 61 و شوهرش 62 هست

یک سال و نیم از شوهرش بزرگتره

بعد این همه سال تازه اون شب داشت برام تعریف می کرد

از ماجرا

که دو ساله پیش شوهرش دوبار عمل کرده

و چندین بار دکتر رفتن ولی مشکل شوهرش انگار طوری هست که امکان بچه دار شدن نداره

راستش من خودم ی حدس هایی زده بودم

ولی در مورد اینکه کدومشون بچه دار نمیشن شک داشتم

از اونجایی که الان دیگه خیلی از نازایی ها درمان میشه

فکر میکردم دنبال درمان نرفتن وگرنه مشکلشون حتما حل میشد

ولی خوب دختر عمو گفت که دنبال درمان بودن ی مدت ولی دیگه الان خسته شدن

بین حرفاش از اطرافیان هم مثال میزد که مشکل هایی شبیه خودش داشتن

مثلا خالش که بچه دار نمیشد و رفت بچه ی خانومی رو اورد بزرگ کرد

بچه شرایط پدر مادرش خیلی بد بود و بچه رو فروخته بودن به خاله این دختر عموم

ولی خب خاله خیلی اذیت شده سر این پسر

و دختر عموم تجربه بدی داره در مورد بچه آوردن و بزرگ کردن

و کلا این گزینه براشون کنسل هست

و شوهرش هم گفته حاضر نیستم به هر قیمتی بچه دار بشم

همیشه میگم هر کسی تو زندگیش ی مشکلی داره

فقط شکل مشکلات فرق میکنه و تعدادشون

دختر عموم میگفت خانواده همسرم بعد اینکه فهمیدن مشکل از پسرشون هست

هیچی نگفتن و گفتن خدا به هر کی بخواد بچه میده

خیلی ناراحت بود میگفت کاش مشکل از من بود

اونوقت تکلیفم مشخص بود

میدونستم شوهرم میخواد باهام بمونه یا نه

ولی مطمئنم  خانوادش همون لحظه که می فهمیدن بهش می گفتن بیرونش کن!!(نمی گفت طلاق)

نمیدونم چرا به این نتیجه رسیده

و خیلی خیلی خودش رو داغون میکنه با این فکرا

بهش گفتم برو خداروشکر کن مشکل از تو نیست

وگرنه استرس و ناراحتیت خیلی بیشتر بود

آخر شب که مهمون ها رفتن به مامان و مستر گفتم جریان رو

حسابی رفته بودن تو فکر

فکر کنم بعد چند سال زندگی واقعا بچه مهم بشه

نمیدونم من تجربه این مورد رو ندارم و نمی تونم نظر بدم



روز یکشنبه قرار بود بریم بیرون من یکم خرید د اشتم

میخواستم ظرف بخرم

گشتیم ولی چیزی پیدا نکردم

تو ی مغازه ی سرویس چاقو و چنگال دیدم خیلی دوست داشتم

دو دست خریدم که دوازده تا داشته باشم

مستر ی چاقو بزرگ هم دید و دوست داشت که اونم برداشتیم

ی جای یخ برای پذیرایی سر سفره دیدم اونم خریدم

نمک دون پذیرایی برای سفره خریدم

چیزایی که من خوشم می اومد دونه ای سی تومن بود

من حداقل باید چهار تا نمکدون می خریدم

خلاصه که ی جایی یکم مناسب تر رو پیدا کردم و خریدیم

برگشتیم خونه خرید ها رو حسابی دوست داشتم

خیلی وقت بود که این ها رو باید می خریدم

ولی چیز خوبی پیدا نکرده بودم

ی لیست تهیه کردیم از وسایل خونه که باید بخرم

هر روز هم به لیست اضافه میشه




تاریخ : چهارشنبه 22 شهریور 1396 | 16:51 | چاپ | نظرات (8)

سلام ظهر همگی بخیر دوستای گلم

دلم برای اینجا نوشتن خیلی تنگ شده

خیلی کار زشتی کردم که کامنت ها رو جواب ندادم

لطفا من و ببخشید

آخر هفته حسابی سرم شلوغ بود با مهمونی های مختلف

حتی نفهمیدم این چند روز چطور گذشت

اولش که قرار بود عمو چهارشنبه شب برسه

بعد برنامه تغییر کرده و عمو سه شنبه اومد

منم خوب آمادگی نداشتم برای زود اومدن عمو

عمو سر راه رفته بود شاهین شهر خونه دختر عموم

سه شنبه اونجا بود البته آخر شب رسیده بود

چهارشنبه من کلی بدو بدو داشتم

البته بجز خرید هایی که باید انجام میدادم

برخلاف همیشه ی لیست بلند بالا هم تهیه کرده بودم از چیزهایی که باید بخرم

مستر برعکس من خیلی اهل لیست تهیه کردنه

البته نه اینکه بشینه تهیه کنه هی به من میگفت سپید بشین بنویس

دیگه منم برای اینگه دلش رو به دست بیارم نشستم نوشتم

چهارشنبه به ی سری از کارهار رو رسیدیم انجام بدیم

و از اون رو دختر عموم و عمو همش زنگ میزدن که بیاید اینجا

خب منم گفتم ما پنجشنبه صبح زود باید از خونه بریم بیرون و نمی تونیم بیایم تا شاهین شهر

و خلاصه گذشت و قول پنجشنبه رو داده بودم

پنجشنبه صبح تا ظهر دانشگاه بودم

از قبل به مامان گفته بودم ظهر بعد اینکه ناهارش رو خورد

برای من سیب زمینی و تخم مرغ بذاره رو گاز تا بپزه

قبل اینکه برم سمت خونه زنگ زدم به مستر

و گفتم عزیزم زود بیا باید سیب زمینی رنده کنی

اونم کسی پیشش بود لباش رو جمع کرده بود که نخنده

رسیدم خونه تند و سر پایی ی چیزی خوردم و نشستم به سیب زمینی پوست کندن

تازه یکی اومده بود خونه رو تمیز کرده بودو تمیز کاری نداشتیم

کلی هم وسایلم رو زده بود شکسته بود

جام ماهی هام رو که خیلی دوست داشتم زد شکوند

خوب شد آب ماهی ها رو نریخت رو فرش

چون جامش خیلی بلند و بزرگه و پرش آب بود!!

یکم پوست کندم دیدم مستر نیومد

شروع کردم به رنده کردن و هی میگفتم یکی رنده کنم تا مستر بیاد

شد دوتا سه تا و تمام سیب زمینی ها رو رنده کردم

و مثلا میخواستم به دستم و گردنم فشار نیارم

خیالتون رو راحت کنم سالاد الویه رو درست کردم و فقط گذاشتم مستر بیاد هم بزنه و سس بزنه

چون این ی قسمتش برام سخته

مستر هم رسیده و کارهایی رو که خواستم برام انجام داد و سالاد الویه رفت تو یخچال

خیالم از این یکی راحت شد

برای شمام جمعه میخواستم سالاد الویه بدم

چون کسی اهل شام خوردن نیست و ظهر جمعه هم قرار بود بریم ناهار بیرون

برای همین میدونستم بعد چند ساعت که از بیرون بیایم کسی گرسنه نیست و ی غذای سبک باشه بهتره

سالاد که رفت تو یخچال

مستر برام سه تا ژله هم درست کرد

لباس پوشیدم رفتیم بیرون

اول میوه فروشی

بعد فروشگاه برای خرید های مختلف که داشتیم و خیلی هم زیاد بود

بعدش شیرینی فروشی

و در آخر مرغ خریدیم برای جوجه که ببریم بیرون درست کنیم

اومدیم خونه خرید ها رو شستم و گذاشتم تو یخچال

یعنی دیگه هلاک بودم از خستگی

مامان مرغ ها روشست و مستر هم مواد زد و خوابوند تو ظرف

ساعت هفت بود که حرکت کردیم به سمت شاهین شهر

من که هنوز مهمونی ها شروع نشده خسته بود

علتش هم این بود که هفته گذشته واقعا سرم شلوغ بود

رسیدیم اونجا و مردها همگی با هم رفتن پارک آبی

بیچاره مستر میدونستم بیاد از اونجا هلاکه

ساعت یازده مردها اومدن

منم تمام مدت دراز کشیده بودم و تعریف می کردیم

البته همه خسته بودن ها

دختر عموم کتلت درست کرده بود

و هلاک شد پای گاز برای سرخ کردن

شام خوردیم و تا یک اونجا بودیم

دیگه گفتم مستر تا خوابت نگرفته بیشتر از این پاشو بریم

قرار بود همه فردا صبحش بیان اصفهان خونه ما تا بریم بیرون

جمعه صبح بیدار شدم

مستر هم رسید با کلی نان سنگک تازه

به به دستش درد نکنه

صبحانه خوردیم و من سالاد ماکارونی درست کردم برای شام که با الویه بخوریم

و وسایل رو کم کم جمع کردم و مستر برد گذاشت تو ماشین و میگفت تو دست نزن خودم انجام میدم

دختر عموم با شوهرش پسر عمو کوچیکه و خانوم عمو م و عمو با پسرش مهمون ما بودن

کلا نه نفر بودیم

رفتیم سمت ناژوان و خیلی بهمون خوش گذشت

البته مستر که جوجه درست کرد خیلی خسته شد ولی خب از این مدل مردها نیست که کار بکنه

نق بزنه یا اخمش رو تو هم بکنه

به دختر عموم میگفتم من خودم گاهی وقتا بی حوصله هستم

ولی خداروشکر مستر کلا رو مد مثبته

و ندیدم تا حالا بخاطر خستگی یا بیرون رفتن اخم بکنه

یا ناراحتی پیش بیاره

خلاصه که از هر چی تو زندگی بخوام سختی بکشم خیالم از اخلاق مستر

راحته و خداروشکر اخلاق خوب مستر تو این وقتا بهم آرامش میده

و با خودم میگم مهم ترین ویژگی هر آدمی اخلاقشه

خدا انشالله کمکش کنه همیشه همین شکلی باشه

ساعت پنج بود که اومدیم خونه و من شربت درست کردم خوردیم

و دوباره رفتیم بیرون

عمو یکم خرید داشت

شب هم که برگشتیم ده بود من شامم تو یخچال آماده بود

همه خوردن و دوست داشتن

بعد این چند روز مهمونی ی غذای حاضری بهشون چسبید

ساعتیک بود که رفتن  مستر گفت خیلی خستم همین جا میخوابم و چند دقیقه بعد خوابش برد

صبحش که روز عید بود به بابام من و مستر زنگ زدیم

البته تمام این چند روز روزی چند بار با هم در تماس بودیم

و می پرسید چی خریدی و چی میخوای درست کنی

بعد رفتیم بیرون برای مستر لباس خریدم

ی لباس بیرونی رفتن و ی دست لباس تو خونگی

و رفتیم شاهین شهر

تا شب اونجا بودیم

و آنقدر گشتیم و چیز خوردیم دیگه داشتیم می ترکیدیم

فلافل و سمبوسه و اینا رو که چند دور چرخیدیم و از جاهای مختلف خوردیم

شب یک رسیدیم خونه

و من یکشنبه رو موندم خونه که کارها رو بکنم

ظرف ها رو جمع و جور کردم و خونه رو مرتب کردیم با مامان و

امروز هم شش بیدار شدم اومدم دانشگاه

و یکم کارهامو انجام دادم

و وسط کارهام یادم اومد قول دادم بیام بنویسم

اینه که تند تند نوشتم







تاریخ : دوشنبه 20 شهریور 1396 | 13:28 | چاپ | نظرات (2)

سلام به همگی

چطورید دوستای گلم

ببخشید سرم خیلی شلوغه این چند وقت

عمو داره میاد اصفهان و وسط این اوضاع شلوغ من مهمونی عمو هم واقعا دیگه نمیدونم از کجا درست شد!!

عمو امشب میرسه

من برای جمعه دعوتش کردم

و خب اگه بخوام ببرم مهمون ها رو بیرون به صرف جوجه کلی کار دارم که باید انجام بدم و خرید کنم

که همه رو گذاشتم برای پنجشنبه

از اون طرف پنجشنبه کلی کار دارم که باید انجام بدم

خدا خودش توانایی بهم بده

کارهای دانشگاهم خیلی زیاد شده و باید سریع تر انجامش بدم

این مدت چون خیلی پشت سیستم نشستم دیگه وبلاگ نیومدم

قول میدم زود برگردم

ببخشید که کامنت ها رو هنوز جواب ندادم

این تعطیلات بگذره اگه کارهام انجام بشه میام وبلاگ



تاریخ : سه‌شنبه 14 شهریور 1396 | 15:25 | چاپ | نظرات (7)

سلام شب همگی بخیر مستر تازه رفته و منم یکم قبل خوابیدن وقت داشتم که بیام اینجا

وای که چقدر دلم تنگه برای حرف زدن

حتی اگه حرف خاصی هم نزنم باز اینجا نوشتن باعث سبک شدنم میشه

خوب از کی بگم؟

کلی اتفاق افتاده که اگه بخوام تعریف کنم باید جز به جز حرف بزنم از هر کدوم

شنبه روز آرومی بود فکر کنم تا جایی که یادمه

عصرش خونه بودم و بیرن نرفتم

از اونجایی که قرار بود جمعه بریم بیرون

و از اون طرف هر لحظه ممکن بود استاد تهران خبر بده که برم تهران

مستر تصمیم گرفت ماشین رو ببره بده ی نگاه بندازن

یکشنبه صبح تا ظهر دانشگاه بودم

ساعت سه بود که اومدم خونه

یکم استراحت کردم

و مستر ساعت پنج اومد اول رفتیم کتابخونه

بعد رفتیم من ی چند تا خرید داشتم انجام دادم

ی تقویت ابرو خریدم

تعریف طلسم رو زیاد شنیده بودم

قبلا پنجاه تومن بود

من خریدم پنجاه و شش تومن

ی چند تا وسیله بهداشتی دیگه هم لازم داشتم که خریدم شد صد و بیست تومن!!!

برگشتیم خونه و مستر ماشین رو برد که نشون بده

گفت زود برمیگردم

با مامان نشستیم صحبت کردیم که چیا باید بخریم برای روز جمعه

درسته که غذا با ما نبود ولی بقیه خوراکی ها رو باید ما تهیه می کردیم

از اون طرف روز پنجشنبه شب باید می رفتیم خونه خانوم عموم برای خواب

بهتر دیدم که خرید ها رو روزهای قبلش بکنم

و اون هایی رو که باید دیرتر بخرم بذارم برای چهارشنبه

مستر یک ساعت بعد برگشت و گفت خیلی شلوغ بوده و گفته برو فردا هفت شب بیا

یکم بود و بعدش دیگه رفت خونشون

 و منم خوابیدم

دوشنبه صبح دانشگاه بودم تا ظهر

مستر باید جایی میرفت برای کارهای شرکت و بعدش هم باید ماشین رو می برد نشون میداد

نه شب سرش خلوت شد و تازه تونست بیاد سمت خونه ما

گفت ماشین باید چک بشه و فردا هم کار داره

سه شنبه کلی کار داشتم

باید خرید میکردم برای خونه

ولی خب ماشین نداشتیم

گفتم اشکال نداره با مستر میرم از همین نزدیک خونه ی چند تا خریدم رو انجام میدم میام

رفتیم تا سوپری و خرید ها رو انجام دادم

اونا رو آوردیم گذاشتیم خونه و دوباره رفتیم بیرون که سنگک بخریم

رسیدیم خونه یکم فیلم دیدیم و مستر هم پدر شوهر خالش فوت شده بود باید میرفت مراسم

ماشین هم نداشت

با یکی از شوهر خاله هاش هماهنگ کرده بودن که با هم برن

ساعت نه بود که اومدن دنبالش و مستر رفت

راستش روز سه شنبه خیلی هوس فلافل کرده بودم

به مستر هم گفتم اونم که تا بهش میگی فلافل میگه بریم بخوریم

گفتم مستر بهتره به جای فلافل خریدن

خودم سمبوسه درست کنم تو خونه

مستر سمبوسه رو بیشتر از فلافل دوست داره

نون نازک و مخصوص سمبوسه میخواستم

که مستر گفت میریم می خریم

دیگه اینکه همون روز سه شنبه دختر عموم تو تلگرام پیام داده بود که

ما تا چند هفته آینده نمی تونیم بیایم بیرون

البته معذرت خواهی کرد!!

و گفت مهمون داریم

به مامان میگم هیچ اشکالی نداره که نخواد بیاد بیرون

ولی اینکه میگه تا چند هفته نمی تونیم بیایم بیرون برام عجیبه!!

دو تا احتمال میدم

یک اینکه خانواده شوهرش مثل همیشه الویت اولش هستن

و دوم داره ی کارهایی میکنه و برای همین کنسل کرده قرار جمعه رو

بازم خوبه ما خرید نکرده بودیم

منم اصلا بهش نگفتم چرا؟ و این حرفا

فقط نوشتم باشه ی وقت دیگه

آخه دفعه اولش نیست که وقتی من باهاش قرار میذارم  برای جایی یا کاری

کنسل میکنه و این رو در نظر نمی گیره که من اولش باهاش هماهنگ کردم

و الویت با من هست نه اونی که بعد من باهاش صحبت کرده

چند بار این کارو کرده

خلاصه که یکم از دستش ناراحت بودم

والا من مستر همه جا همراهم میاد

و مشکلی ندرام برای جایی رفتن

درسته ی سری جاها رو دسته جمعی بخوای بری بیشتر خوش میگذره

ولی خب اینجوری هم نیستم اون نیاد بمونم تو خونه

به مامان گفتم فعلا باهاش جایی نمیرم

و من دیگه باهاش برنامه ریزی نمی کنم برای جایی رفتن

اگه اونم بگه جایی بریم میگم نه سرم شلوغه و نمی تونم بیام

گذشت تا امروز

صبح دانشگاه بودم و مشغول کارهام

دیدم زنگ زد

گفت که عمو حالش اصلا خوب نیست ( با عمو شب قبل حرف زده بودم و میدونستم اوضاعش اصلا خوب نیست!)

و به عمو گفتم بیا اصفهان تا با سپید اینا ی تور چند روزه بریم

بعد من همین طور مونده بودم تو مگه نگفتی چند هفته نمی تونی بیای بیرون؟

ولی خب هیچی نگفتم

فکر کنم حتی یکم هم سرد جوابش رو دادم

گفتم باشه تا با مستر و مامانم صحبت کنم ببینم چی میگن

رسیدم خونه ساعت سه بود

برای مامان تعریف کردم جریان رو

مامان میگفت چرا بهش نگفتی ؟

گفتم برام مهم نیست انقدر که بخوام حرفش رو بزنم تو روش

و اصلا روابط ما با هم این مدلی نیست

یعنی آنقدر که همیشه گذشت هست این مدل رفتار ها نیست

مخصوصا خانوم عموم که اصلا این مدلی نیست

مامان میگفت نه باید بهش میگفتی

گفتم مامان من که نمیام بهش هم میگم جایی میخوام برم

خداروشکر ما همیشه ی جایی برای رفتن پیدا می کنیم

الان در حال حاضر نظرم رو اینه که بگم نمی تونم بیام

البته من نباشم مشکلی نیست و خداروشکر عمو انقدر برادر زاده داره تو همین اصفهان

که حوصلش سر نمیره

از ی طرف وسط این اوضاع شلوغی کارهام فرصت تور دو یا سه روزه رفتن و حتی مهمون داری از عمو رو ندارم

حالا باز باید صبر کنم ببینم تو روزهای آینده نظرم عوض میشه یا نه

عصر مستر اومد

رفتیم برای خونه خرید میوه انجام دادیم

نون خریدیم برای سمبوسه

سیب زمینی

سبزی برای اینکه بریزم داخل سمبوسه

مستر گردو تازه دید و خرید

من جوراب میخواستم که خریدم

شکلات خریدم

و چند وقت پیش ی جایی دیدم خونگی آب گوجه می گیره

از خانومه پرسیدم رب درست میکنی؟ گفت نه وقتش گذشته!

من تا جایی که یادمه شهریور وقت رب درست کردن هست

هیچی دیگه گوجه خریدم چند کیلو که ببرم بدم بهش آب بگیره و خودم رب درست کنم

اومدیم خونه سبزی ها رو پاک کردم و شستم

کل خرید ها رو شستم و گذاشتم تو یخچال

بعد هم با مستر فیلم نگاه کردیم و گردو خوردیم



پ.ن: از این تقویت کننده شب ها میزنم

امشب مستر گیر داده برای منم بزن

براش یکم زدم بعد چند دقیقه ابروهاش خشک شد!!

میگفت چرا اینجوری شد

همون شکلی هم رفت خونشون





تاریخ : چهارشنبه 8 شهریور 1396 | 23:19 | چاپ | نظرات (11)

سلام ظهر همه دوستان بخیر

این چند روز خیلی سرم شلوغ بوده

کارهای مقاله بالاخره تموم شد

ولی هنوز هم دارم روش کار میکنم

از روز شنبه دارم به استاد تهران زنگ میزنم

و امروز موفق شدم تلفنی با استاد صحبت کنم

گفتن که بهم خبر میدن کی برم تهران

فکر نکنم تو این چند روز باشه

و احتمالا برای اواخر شهریور و اوایل مهر میگه بیا تهران

که خیلی دیر میشه

و یک ماه این وسط فاصله می افته

برای ارسال مقاله

اونم تازه اگه نتایجی که به دست آوردم از نظر استاد به درد بخور باشه

جواب مقاله های دیگه هیچ کدوم هنوز نیومدن

و این سر درگمی داره اذیتم میکنه

فکر می کردم تا آخر این هفته جواب نهایی یکی از مقاله هام بیاد

نمیدونم چی میشه

فعلا که نشستم و منتظر هستم ببینم جریان چطور پیش میره

روزها میان و میرن

به همین زودی چند روز از شهریور هم رفت

واقعا هوا خوب شده

صبح ها که میرم بیرون عشق میکنم بخاطر خنکی هوا

کلی تعریفی داشتم ولی خب خسته ام و نمی تونم تایپ کنم

امروز یکم سرم خلوت تر بود نشستم بیست تا پاور درست کردم

بعد هر چی نگاه می کردم نه رنگش رو دوست داشتم نه شکل و شمایلش رو

نمیدونم چیکارش کنم!!

باید نتایجی که به دست آوردم رو تایپ کنم و به مقاله اضافه کنم

چند روز وقتم رو می گیره

سعی میکنم فردا ی پست بنویسم



تاریخ : دوشنبه 6 شهریور 1396 | 15:36 | چاپ | نظرات (2)

چهارشنبه عصر رفتیم پیاده یکم بیرون

ماشین دست مستر نبود

و این موضوع رو سعی میکنم از ذهنم خارج کنم

همین که وقت هایی که ماشین رو احتیاج دارم

بر نمی‌دارند انگار باید انتهای ماجرا باشه

مستر پرسیده بود کاری داری عصر؟؟

جایی میخوای بری؟؟

و گفته بودم نه

چند تا کار داشتم که باید انجام میدادم تو خونه

ماشین رو داده بود به خواهرش

ساعت یازده مستر زنگ زد اسنپ بیاد

پاشد لباس پوشید و آماده ایستاد دم در

تا ماشین برسه

گوشیش زنگ خورد و راننده اسنپ بود

ی خانوم!!!

آدرس دقیق می خواست

اگه روز روشن بود برام عجیب نبود

ولی یازده شب عجیب نیست؟؟

پنجشنبه صبح دانشگاه بودم اول وقت

کارهام رو انجام دادم

و دانشگاه هم مثل همه روزهای آخر هفته بی نهایت خلوت بود

اینجور وقتا حتی صدای پرنده ها رو راحت میشه شنید

ساعت یک بود که مستر زنگ زد

گفت پدرش دندون درد گرفته و زنگ زده که بیا من و ببر دکتر

اینجور وقتا دلم برای پدرش میسوزه

خواهر و مادرش بیکار تو خونه

ماشین مستر هم که خونه بوده

واقعا درک نمی کنم چطور می تونن درد پدر مستر رو نادیده بگیرن و بذارن درد بکشه

من ی لحظه تحمل دیدن درد کشیدن پدر یا مادرم رو ندارم

این مدت یک بار ندیدم مادر یا خواهر مستر پدرش رو ببرن دکتر

پدرش قند داره و همیشه باید بره دکتر

دارو میخواد و کلی کار داره

ولی حتی ی گوشه از کار رو نمی گیرن

هیچی مستر زودتر داشت میرفت خونه که پدرش رو ببره

دکتر

ساعت یک و نیم وسایلم رو جمع کردم که بیام خونه

دو رسیدم

ناهار خوردم و یکم از کارهای مقالم رو با خودم آورده بودم خونه

ساعت سه نشستم بقیه محاسبات رو انجام دادم

یکم کارم رو پیش بردم تا ساعت شش

دیگه حسابی خسته شده بودم

از صبح تا اون ساعت شاید فقط دو ساعت سرم توی محاسبات نبود

گردنم هم حسابی درد می کرد

مستر اومد رفتیم بیرون

به دختر عموم پیام داده بودم که جمعه صبح صبحانه رو با هم بخوریم

که پیام داد و تشکر کرد و گفت همون نه و نیم میان

اگه میخواستن بیان باید یکم خرید صبحانه انجام میدادم

من قبلا که تنها بودم عادت صبحانه خوردنم

بیسکویت ساقه طلایی به همراه عسل و چای

از وقتی مامان و بعد مستر اضافه شدن

به صبحانه نون و پنیر و گردو هم اضافه شد

البته من نون اصفهان رو اصلا دوست نداشتم و نمی خوردم

الان بعد چند سال یکم عادت کردم

میخواستم برای دختر عموم پنیر خامه ای بخرم و تخم مرغ هم تموم کرده بودیم باید می خریدم برای صبحانه

پارسال که من و مستر چند کیلو آلبالو و توت فرنگی خریدیم

و مربا درست کردیم

مامانم کلی نق زد که چه خبره این همه مربا

امسال میخواستم فقط توت بخرم و مربا درست کنم

که توت خوب و قیمت مناسب گیرم نیومد

و درست نکردم

حالا مامانم وقتی فهمیده بود ممکنه  مهمان صبحانه داشته باشیم

می گفت چرا امسال مربا درست نکردی!!!!

خلاصه که خرید صبحانه کنسل شد

رفتیم یکم برای خودمون خرید کردیم

بستنی و چیپس و ماست موسیر و...

رفتیم ی مغازه سمت شیخ صندوق خیابان شیخ مفید

کلی شیرینی های سنتی داره

شیرینی های یزدی

شکلات های خوشمزه

انواع شیرینی های سنتی

البته دو تا مغازه هست

یکیش بهتره خیلی هم بهم نزدیک هستن

برای دختر عمو نبات خریدم

آخه اون شب که خونشون بودیم جای و نبات درست کرد

و گفتن همیشه می خورن شب ها

من اصلا نمی تونم شب جایی بخورم تا صبح پلک نمیزنم!!

دیگه اونجا که بودیم براش خریدم

مستر میگفت شیرینی انتخاب کن

گفتم نه باشه ی وقت دیگه

مستر هم نبات دید هوس کرد بخره

دو کیلو خریدیم برای مستر و دختر عموم

از این مدل نبات دو آتیشه ها خریدیم

مستر اول ماه بود و پول اومده بود تو حسابش

منم پول رو زدم به کارت خودم

چیزی دیگه نمونده تا کامل شدن پول رهن خونه

اومدیم خونه نمازم رو خوندم و با مستر فیلم نگاه کردیم

و کلی چیپس خوردم با ماست موسیر

به به

یازده بود که مستر رفت و منم خوابیدم

خیلی خسته بودم و زود خوابم برد

ساعت گذاشته بودم برای هشت صبح

بیدار شدم و یک راست رفتم تو حمام

دوش گرفتم و کارامو کردم و منتظر شدم مستر بیاد

بیست دقیقه به نه مستر رسید

با نان سنگک داغ و خوشمزه

صبحانه خوردیم و آماده شدیم برای بیرون رفتن

نه و نیم گذشته بود که از خونه اومدیم بیرون

مامان میخواست پول برداره

رفتیم عابر بانک و بعدش هم استخر

دختر عموم اینا زودتر رسیده بودن

 خانوم رفته بود کارت گرفته بود و شارژش کرده بود

من پپیشنهاد سانس آزاد دادم که هم قبول کردن

فرقش با سانس یک ساعت و نیم برای ما چهار تا خانوم چهارده تومن بود

ولی خب خیلی بهتره و آرامش داری و همش ساعت رو نگاه نمی کنی

رفتیم تو آب ساعت ده و بیست دقیقه بود

تا دوازده و نیم اونجا بودیم

آخه دختر عموم باید میرفت خونه پدر همسرش

و کلی استرس داشت که الان بریم بهمون حرف میزنن که چرا دیر اومدید!!!

میخواستم بگم یعنی شما دو نفر بعد هشت سال زندگی حق ندارید ی جمعه برای خودتون داشته باشید؟؟؟

ولی چیزی نگفتم

آخه کلی بهم خوش گذشته بود استخر و کلی شنا تمرین کرده بودم

و سر حال بودم

اونجا که بودیم حرف خونه ما شد با دختر عمو و من گفتم نمیدونم تو این خونه بمونم یا پاشم برم ی جای دیگه

که دختر عمو میگفت بمون همین جا و اسباب کشی ارزشش رو نداره برای خونه رهن دوباره

اگه خونه خودت میرفتی باز ی چیزی

و بعد پرسید اینجا که هستید فقط رهن بدید حساب کردم

باید باید هفتاد تومن رهن کامل بدم اگه بخوام کرایه ندم

املاکی ها هر 150 تومن کرایه رو ده تومن رهن حساب میکنن

البته که امسال صاحبخونه رو پول کرایه میذاره

پارسال میگفت صد و پنجاه بذارید!!!

البته که دختر عمو از مشکلات این خونه خبر نداره

که میگه بشین اینجا

موقع برگشت نبات ها رو دادم بهش و بنده خدا تعجب کرده بود

که یادم بوده براش نبات بخرم

اونا رفتن و ما هم اومدیم سمت خونه

سر راه دلستر هم خریدیم و اومدیم خونه

ناهار رو از قبل مامانم آماده کرده بود

فقط باید برنج رو دم می کرد

منم سالاد شیرازی درست کردم

جای شما خالی ی خورشت بادمجان مامان پز خوردیم

مامانم دارچین ریخته بود تو غذا و برنج رو با ته چین درست کرده بود

خیلی هم گرسنه بودیم بعد استخر حسابی خوردیم

بعد غذا خربزه قاچ کردم

مامان و مستر سه بود که خوابیدن

منم یکم دراز شدم

از استخر اومدیم دوش گرفته بودم

یکم کرم زدم بدنم خشک نشه

بعد ناخن هام رو سوهان کشیدم

زیر ابرو هام رو تمیز کردم

لاک زدم برای خودم

کلی به خودم رسیدم

آرایش کردم

موهام رو خشک کردم

از استخر اومدیم همون اول لباس ها رو ریختم تو ماشین

لباس ها خشک شده بودن جمع کردم از رو بند و تا زدم گذاشتم تو کشو

و چهار و نیم بود که مامان و مستر بیدار شدن

کاپوچینو درست کردم خوردیم

و یکم تی وی دیدیم و بعد من و مستر رفتیم بیرون

جایی خرید داشتم که بسته بودن همه

برگشتنی مستر خربزه خرید و اومدیم خونه

فردا صبح انشالله میرم دانشگاه

زنگ بزنم به استاد تهران ببینم کی وقت داره برم

مستر گفته خودم می برمت

فقط روز فرد باید بریم آخه ماشین فرده

خودم فکر میکنم اگه استاد بیکار باشه سه شنبه بریم

تا خدا چی بخواد

الان هم خیلی تشنه هستم برم یکم آب بخورم

این پست رو با گوشی در چند نوبت نوشتم

برای جمعه دیگه برنامه بیرون رفتن گذاشتم

همه موافقت کردن

قرار شد شب بریم خونه خانوم عموم همگی بخوابیم

و صبح زود بریم سمت سامان

غذا رو خانوم عموم میاره

ما میوه و هله هوله

دفعه بعد عوض می کنیم






تاریخ : جمعه 3 شهریور 1396 | 17:25 | چاپ | نظرات (10)

این چند روز خیلی صبح ها سرم شلوغ بود

بجز جواب دادن به کامنت ها نتونستم به وبلاگ سر بزنم

دیروز صبح اومدم دانشگاه و دیگه تصمیم داشتم محاسباتم رو تا آخر هفته تموم کنم

خداروشکر ی راهی باز شد و محاسباتم از اون شکل عجیب غریب بیرون اومد

البته هنوزم کار داره ولی یکم نظم پیدا کرد

تا دو دانشگاه بودم

دو و نیم رسیدم خونه

هلاک بودم از خستگی و پشت سیستم نشستن ها طولانی

مامان میخواست با دوستاش بره استخر

ناهار من رو گذاشته بود رو میز و داشت لباس می پوشید

ناهارو رو خوردم و مامان هم رفت

چند وقت پیش من و مامان با هم رفتیم ی استخر

که مستر گیر داده بود برید اینجا عالیه

مسیرش برای ما راحت نبود

خلاصه آژانس گرفتیم و رفتیم اونجا

همین که دم در رسیدیم من گفتم مامان برگردیم

استخرش سازمانی بود برای ی قشر خاص!!

باید با چادر هم می رفتی داخل

گفتم مامان من و بکشن با این جماعت نمیام داخل استخر!

آنقدر که کثیف بودن

ی سیصد نفری هم تو صف بودن که برن داخل

نه اینکه براشون مجانی یا نیم بها حساب میشه هر کی رو داشتن با خودشون آورده بودن

خلاصه که نرفتم داخل و ماشین در بست گرفتیم تا خونه

مستر که شنید ما نرفتیم داخل گفت اونجا خیلی خوب بوده و اشتباه کردی!!

و خواهرم!! میگه بهترین استخر اصفهان همینه!!

یکم استراحت کردم بعد یکم زبان خوندم

نمازم رو خوندم

ی فایل داشتم که باید نگاه می کردم و می خوندم که اونم انجام دادم

بعد برای خودم یکم ورزش کردم

رو فلشم ی فیلم ورزش خیلی خوب دارم

میذارم و برای خودم نرمش می کنم

حالم جا اومده بود بعدش

هر چند ماهیچه پشت پام هم گرفته بود

ده دقیقه بیشتر ورزش نکردم

کم کم میخوام زیادش کنم

مستر حدود شش قرار بود بیاد خونه

مامان از استخر اومد و مستر هم رسیده بود خونه

گفتم مامان چطور بود استخر؟

گفت افتضاح!!

آنقدر بدش اومده بود از کثیفی و شلوغ بودن اونجا که نگو

والا مستر چنان به ما اصرار می کرد بریم اونجا که نگو

اخه یکی نیست بگه خواهر تو میگه خوبه حتما که خوب نیست!!

البته خواهرش هم همچین موجود تمیزی نیست ها

خلاصه که مامان فکر نکنم دیگه هیچ وقت بره این استخر رو!!

رفتیم بیرون

خرید داشتیم برای خونه و خودمم یکم خرید داشتم

روغن میخواستیم و منم پنبه باید می خریدم

شیر هم تموم شده بود

به مستر گفتم یکم خرید داریم

گفت بریم سیتی سنتر همه رو ی جا بخر

من خیلی وقته دنبال ی مانتو می گردم

ولی چیزی ندیدم که خوشم بیاد

دیروز اونجا اصلا مانتو ها رو دوست نداشتم

اتفاقی رفتیم تو ی مغازه و دیدم وای چه مانتو های قشنگی داره

مغازه خیلی بزرگ و شلوغ بود

چهار پنج تا مانتو پرو کردم

که سه تاش رو خوشم اومد

یکیش 200 بود که میداد 80 تو حراجی و بقیه 120 بودن که میداد70

واقعا می ارزیدن مخصوصا 200 تومنی که خیلی جنس و دوخت خوبی داشت

آنقدر ملت هجوم آورده بودن بیشتر سایز ها رو نداشت

و من ی سبزی یشمی و ی کرم نزدیک به نخودی و سبز تیره برداشته بودم

و آخر تصمیم گرفتم اون سبز تیره رو برندارم که شبیه مانتو یشمی نشه

از اونجا خرید های خونه رو هم کردیم

و من بسکویت خریدم برای صبح ها که با خودم بیارم دانشگاه

و پنبه و پد خریدم

ژله های خونه تموم شده بود

جدیدا ژله با طعم کوکاکولا درست میکنم و خیلی دوست داریم

امتحان کنید حتما  ی طمع جدید میشه برای خودش

نه بود که رسیدیم خونه

یکم تی وی نگاه کردیم و شیر خوردیم و مستر ده و نیم رفت

منم رفتم تو رختخواب و با مامان یکم تی وی دیدم و حرف زدیم

صبحم پاشدم اومدم دانشگاه و رسیدم خونه ساعت سه بود

قرمه سبزی پخته بود مامانم که نوش جان کردم

و باید کم کم کارهایی که دارم رو انجام بدم

نماز بخونم

یکم زبان بخونم

دوش بگیرم

و ادامه اون فایل رو بخونم

و یکم هم ورزش کنم

باشد که رستگار شویم


پ.ن: پیام دادم به دختر عموم برای استخر رفتن

گفتم یا پنجشنبه عصر بریم یا جمعه ناهار

البته برای من پنجشنبه بهتره چون می تونم جمعه صبح برم دانشگاه


پ.ن: جواب بده و قرار استخر مشخص بشه

زنگ میزنم یکی بیاد برای تمیز کاری خونه

شیشه ها رو از عید پاک نکردیم و خونه ی گردگیری اساسی میخواد

خدا کنه ی کارگر زرنگ و تمیز گیرم بیاد


پ.ن: ببینم می تونم از مانتو ها عکس بگیرم براتون بذارم یا نه




تاریخ : چهارشنبه 1 شهریور 1396 | 15:26 | چاپ | نظرات (9)

دیروز بعد تمیز کاری خونه خیلی خسته شدم

و دوباره دست دردم برگشت

قبل تمیز کردن میدونستم بعدش دست درد و گردن درد می گیرم

ولی دیگه در مقابل حس تمیز کاری خونه که داشت دیونم می کرد نمی تونستم مقاومت کنم

همیشه تمیز کردن خونه و نظم دادنش رو خیلی دوست داشتم

ولی از وقتی بدن درد دارم و انجام نمیدم

دلم لک زده برای خونه تمیز کردن

دیروز دیگه درد های بعد کار کردن رو به جون خریدم و شروع کردم به تمیز کردن خونه

اول از همه خونه رو جارو زدم

قرار بود فقط نیم ساعت کار کنم

جارو زدم و گردنی رو هم بسته بودم که واقعا خوب بود و بعد جارو زدن درد گردن نداشتم

بعد رفتم سراغ آشپزخونه

لباس شویی و ظرفشویی و یخچال و گاز رو دستمال کشیدم و مرتب کردم

ظرف هایی که بیرون از کابینت بودن رو نظم دادم

ی سری از کابینت ها رو مامانم نظم داده بود

ی چند تاشون رو من گردگیری کردم و ظرفاش رو نظم دادم

آب میوه گیری رو دستمال کشیدم و گذاشتم بالای کابینت ها

کف آشپزخونه رو هم طی کشیدم

همه این ها چهل دقیقه طول کشید

مونده بود تمیز کردن میز تحریر و کمد هام

و مرتب کردن تخت

میخواستم پتوی روی تخت رو عوض کنم

و البته پتویی که میخواستم زیر تخت بود و به نظرم بهتر بود بذارم برای ی وقت دیگه

رفتم حمام ساعت چهار بود

اومدم بیرون کلاه پوشیدم و کف زمین دراز شدم

یکم که گذشت حالم جا اومد وپاشدم میز تحریرم رو مرتب کردم

دستمال کشیدم هر چی روش بود و کتاب هام رو هم دستمال کشیدم و نظم دادم به همه چیز

آینه تو اتاقم رو با روزنامه و شیشه پاکن برق انداختم

و بعد رفتم سراغ کمد ها و دراور و وسایل روش

تمام وسایل رو گردگیری کردم

کار اتاق تموم شد

فقط مونده بود پتو و رو تختی که باید عوض می کردم

آشپزخونه هم که تمیز بود و فقط باید مبل ها رو دستمال می کشیدم و میز تلوزیون رو

ولی از اونجایی که دیگه دستم درد می کرد گذاشتم برای ی روز بعد

مستر بیرون بود و کارش تا ساعت هفت طول کشید

بعد که کارش تموم شد زنگ زد که اماده بشو بریم بیرون

راستش اصلا حال بیرون رفتن نداشتم

ولی خب شنبه هم مستر تا نه دنبال کارای شرکت بود

و نشده بود که بریم بیرون

دیدم بهتر برم بیرون و یکم راه برم

رفتیم سمت ناژوان و قدم زدیم

دوچرخه رکابی گرفتیم و سوار شدیم

من که اصلا نمی تونستم پا بزنم

یکم کمک مستر پا زدم و دیدم امروز روز رکاب زدن من نیست

بعد از اونجا بازم یکم راه رفتیم و سر راه از محلی ها بادمجان و فلفل خریدم و برگشتیم خونه

رسیدیم خونه من له بودم

مستر یکم تی وی نگاه کرد و منم همین طور دراز کشیده بودم

و سعی میکردم سرم رو ی طوری بذارم رو بالشت که اذیت نشه

مستر نزدیک یازده بود که رفت خونشون

و منم تا مستر رفت یک راست رفتم خوابیدم

آنقدر خوابم می اومد که داشتم بی هوش میشدم

صبح بیدار شدم و رفتم دانشگاه

وای این محاسبات تمومی نداره انگار

باید تا آخر هفته تمومش کنم

دیروز موقع برگشتن از دانشگاه سر راه برای خودم چند تا خودکار خریدم

آخه محاسبات آخریم رو با خودکار قرمز انجام داده بودم

و امروز وقتی میخواستم بین بقیه برگه ها دنبالش بگردم چون با خودکار قرمز بود زودی پیداش می کردم

من هرروز که میخوام شروع کنم محاسبه ای رو انجام بدم

بالای برگه های تاریخ میزنم

گاهی ی توضیح کوتاه میدم در مورد اینکه میخوام چی رو محاسبه کنم

و نسبت به قبلی ها چه تغییری کرده محاسباتم

بعد که کارم تموم میشه و میخوام بیام خونه برگه ها رو بهم می چسبونم و میذارم کنار بقیه

اینجوری مثلا اگه احتیاج داشته باشم به ی سری از برگه هایم

خیلی راحت پیداشون میکنم

چون هم تاریخ داره و هم توضیح

امروز ظهر که داشتم برمی گشتم خونه به این فکر می کردم

که برسم خونه چه کارهایی دارم

ما میشه گفت هر روز ماشین لباس شویی رو روشن می کنیم

چون من خیلی اهل شستشو هستم

جمعه لباس های شنا مون رو انداختم تو ماشین

شنبه مانتو شلوار دانشگاهم رو انداختم و مقنعه ام رو با دست شستم

امروز باید ملحفه ها رو بندازم تو ماشین

این تو لیست ذهنیم شد کار شماره یک

باید به بابام زنگ میزدم

به دختر عموم باید زنگ بزنم برای برنامه جمعه بیرون رفتن

ببینم میان یا نه آخه قرار بود همگی با هم بریم یاسوج

با ی گروه

ولی من دیدم این یاسوج رفتن طوری هست که نمیشه مامان و خانوم عمو رو با

خودمون ببریم اخه حدود پنج ساعت پیاده روی داشت

و بیشتر به درد کسی میخورد که  عاشق پرش از صخره و شنا باشه

بعد با مامان و مستر صحبت کردم دیدم بریم سامان و اون سمت بهتره

و مستر هم پیشنهاد ساندویچ کتلت داد و فعلا در حال بررسی هست

پیشنهادش ! برای  همین میخواستم به دختر عموم زنگ بزنم ببینم برنامشون چیه

دیگه اینکه باید به لباس هام تو کمد ی نظمی بدم

و آخری باید زبان بخونم

این وسط اومدم اینجا تا مستر نیومده ی پست هم نوشتم

من برم یکم استراحت کنم و کارهام رو کم کم انجام بدم

امروز  دیگه می مونم خونه

اها یادم رفت برنامه ورزش کردن هم دارم امروز

برای خودم روزهای زوج برنامه ورزش در منزل گذاشتم

یکم ورزش کنم و بدنم از خشکی بیاد بیرون و بعد برم سالن

ی سالن خیلی خوب پیدا کرده بودیم با دختر عموم برای کارهای پوستی

قیمتش برای من مهم نبود چون حاضرم پول بیشتر بدم ولی کار خوب انجام بدن

پوست شوخی بردار نیست

بعد که زنگ زدیم برای نوبت اون خانومه گفت فعلا سالن نمیام برای کار پوست

انگار قسمت نیست ما بریم!!

ی جایی هم بلدم سمت دروازه شیراز اونم فکر کنم خوب باشه

حالا زنگ میزنم ببینم نوبت داره یا نه

اومده بودم در مورد ی چیزی که همش تو فکرمه بنویسم ولی پست همش روزانه نویسی شد!!

خب من چند وقته همش دارم به این فکر میکنم که چکار بکنم بهتره

مستر تا آخر این ماه اگه خدا بخواد پول پیش خونه رو میده به من

حالا من با این پول چند تا کار می تونم بکنم

البته بگم که پول پیش خونه رو بابام داده

و همون موقع سر خرید خونه گفته بود که سپید بذاره پول رو روی پول خونش

اولین کاری که میشه کرد اینه که پول رو بذارم تو حسابم بمونه تا موقع خرید خونه که میشه اوایل سال آینده

دوم میشه با این پول ی خونه بهتر رهن کنیم یعنی سی تومن مستر به من میده

و سی تومن هم دست صاحب خونه داریم

می تونیم ی جای بهتر رو رهن کنیم

سوم میشه با این پول ی جشن بگیرم و البته اگه این کار بکنم فقط فامیل های خودم رو دعوت میکنم

و این کار ممکنه عواقب جالبی از سمت خانواده مستر اینا داشته باشه

و اینم بگم که گزینه اینکه فامیل مستر یا حتی پدر مادرش رو بخوام دعوت کنم کاملا کنسل هست و اصلا در موردش

حرف هم نزنیم بهتره!!

و چهارم اینکه می تونم با این پول ی ماشین حدود پنجاه تومن بخرم و قسط هاش رو بدیم

هر چی بیشتر فکر میکنم کمتر به نتیجه می رسم!




تاریخ : دوشنبه 30 مرداد 1396 | 15:12 | چاپ | نظرات (16)
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:


تاریخ : یکشنبه 29 مرداد 1396 | 15:13 | چاپ | نظرات (7)
1 2 3 4 5 ... 40 >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.

آمارگیر وبلاگ