X
تبلیغات
رایتل

اطرافیان و نزدیکای من میدونن که من چهرم کاملا شبیه خانواده مادریم هست

به خاله ها و مامانم خیلی شبیه هستم

فرم بدنم نه کاملا به خانواده پدریم رفته

اخلاقم ی چیزی بین این دوتا شده

یعنی بعضی اخلاق هام از پدرم و بعضی دیگه از مادرم

و اینکه پدر مادر من دختر دایی پسر عمه بودن باعث شده خیلی خصوصیت های مشترک داشته باشن شاید حتی بشه گفت ی جور تربیت شدن

چون تو خانواده مادرم پدرش شخص اول بوده

و  تو خانواده پدرم مادرش

یعنی این خواهر و برادر که پدر بزرگ و مادر بزرگ من میشدن خیلی شبیه هم بودن و از اونجایی که حرف اول رو تو خونه میزدن تربیت بچه ها بیشتر تحت تاثیر اون ها بوده

این شده که من پدر مادری داشتم که از خیلی جهت ها مثل هم تربیت شدن و این در تربیت من و برادرم خیلی خودش  رو نشون داد

من اصلا یادم نمیاد پدر و مادر در مورد مسایل ریز و درشت من پ داداشم تفاهم نداشته باشن

همیشه خیلی راحت مسایل حل میشد

چون پدر یا مادرم اگه نظری داشت دقیقا موافق نظر اون یکی بود

البته این که همیشه با هم هم نظر بودن باعث شده بود که کار ما سخت تر بشه

اما تو زندگی شخصی مادرم ی زن مهربون بود که حتی ی لکه و نقطه سیاه ذهنی و ذاتی نداشت

پدرم خیلی با مادرم بحثش میشد سر اینکه زود باور نباش و گول ظاهر آدم ها رو نخور

البته بگم که در مورد خانواده خودش این حرف رو همیشه میزد

و من همیشه با خودم می‌گفتم حق حتما با پدرم هست

چون اگه از روی بد ذاتی این کارو میکرد از خانواده مادرم عیب و ایراد می گرفت نه از خانواده خودش!!!

پدر و مادر من سال 61 ازدواج کردن

بعد این همه سال من و مامانم تو همین چند وقت پیش تازه به حرف های بابام رسیدیم

ی سری جریان ها تو خانواده پدریم پیش اومده

از جریان زمین های بابام اینا و اون کلک های پسر عموم بگیر

تا جریان زندگی عموم که براتون گفتم

خلاصه این ها رو چرا گفتم تا اینجا

چون من یکمی این اخلاق مامانم رو همیشه مثل بابام نقد می کردم

حرفم این بود که مامان جان آدم باید سرش تو زندگی خودش باشه و کاری به کآر بقیه نداشته باشه ولی مواظب زندگیش هم باشه و مثل کبک سرش رو نکنه زیر برف

چون همیشه و در هر لحظه آدم ها با ذات خوب و نیت درست سر راه آدم قرار نمی گیرن

بگذریم تا همین چند وقت پیش که مامان خانومی ما متوجه شد بله انگار من و بابام بعد این همه سال درست میگیم

جریان از این قرار بود که ما جایی میرفتیم و طرف به زور به ما همیشه اش میداد

اونم با اجبار که بخورید و یک نفر از خودشون از اون آش چیزی نمی خورد

یعنی سفره پهن می کردن و خودشون نمی خوردن

این وقتی چندین و چند بار تکرار بشه عجیبه

بعد ما رو بگو چقدر خنگ بودیم

از تیر ماه من دیگه کاملا حواسم رو جمع کردم

به هیچی لب نزدم و باید بگم که نتیجش بی نهایت عالی بود

حالم خیلی خیلی بهتره

احتمالا حدس میزنید که در مورد کی حرف میزنم

بعد اینکه قطع رابطه کردم

هر از گاهی غذا می فرستاد و منم لب نمیزدم

میدادم به ی نیاز مند

ولی هنوز موفق نشدم به مستر چیزی بگم

یعنی واقعا چطور میشه همچین چیزی رو گفت

دنبال ی راه حل هستم

مامانم چند روز پیش میگفت خانوم ع بهت گفته بود که تو آش برات دعا می کنن و نخور

ولی خب اون خیلی سال پیش گفته بود

مهر 93 حدودا این حرف رو به من زده بود

و جالبه از اون سال تا حالا من فقط همین جا غیر از خونه خودمون اش خوردم

کسی راهی به ذهنش میرسه که تو این جور شرایط باید چکار کرد

آیا فقط به اش ختم میشه؟؟؟

بیشتر دلم میخواد مانع بشم که مستر بخوره



هر چی زمان میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم که فرستادن مستر خونشون بد ترین تصمیمی بوده که این مدت گرفتم

الان هشت ماهه مستر رفته خونشون و اوضاع بدتر شده که بهتر نشده

قطع ارتباط کمک خیلی زیادی بهم کرد

رابطه ام با مستر خیلی خیلی بهتر شد و حتی ی بحث کوچیک هم با هم نداریم خداروشکر


کلی حرف دارم

از روزانه هام

فرصت مطالعاتی که با ی استاد برداشتم

زلزله های این چند وقت

بابام که تنهاست و نگران زلزله هستیم

تولدم که گذشت

خیلی حرف دارم خیلی



تاریخ : شنبه 27 آبان 1396 | 19:27 | چاپ | نظرات (0)

باز سرم حسابی شلوغ شده

امروز کلی کار دارم که باید انجام بدم

مستر میخواد امروز همراهیم کنه و قراره رفت و امدم از ساعت یک تا هفت شب با مستر باشه

راستش من فقط میخواستم بگم بعد تموم شدن کارم بیاد دنبالم

که خودش پیشنهاد داد ظهر بیاد دنبالم و قبلش هم من ناهار بخورم بعد بریم به کارهامون برسیم

فکر کنم یکی دو روزی اصلا نتونم به اینجا سر بزنم

کی میشه بیکار بشم و یکم وقت آزاد داشته باشم بیام اینجا



تاریخ : یکشنبه 21 آبان 1396 | 07:19 | چاپ | نظرات (0)

خوب من براتون عکس بذارم امروز

اول از همه عکس لباسی که پارسال بافتم برای زیر پالتو

این لباس رنگش سورمه ای خیلی تیره است ولی تو عکس رنگش ی چیز دیگه افتاده

شما توذهنتون تیره اش کنید!!

خیلی نور بود موقع عکس گرفتن و این بهترین عکسی شد که از لباس گرفتم!!


بعدش عکس شالی که بافتم

البته هنوز تموم نشده


فعلا این عکس ها رو گذاشتم قول میدم بازم عکس بذارم!!


روز پنجشنبه صبح رفتم دانشگاه

وای ی جاهایی وسط نوشتن مقاله میخوام سرم رو بکوبم تو دیوار

نه اینکه سخت باشه نه

از حجم کار مغزم هنگ میکنه

بعد ایمیل زدم به استاد تهران که برای آخر مهر برم پیشش

اونم خیلی ریلکس شبش جواب ایمیل رو داد که تا عید وقت ندارم!!

بعد من نمیدونم چطوری من اسم این رو بزنم تو مقاله!!

با خودم گفتم اشکال نداره تو کار مقاله آسون ترین بخش نوشتن مقاله است

درست بیان کردن نتایج رو می خواستم کمک کنه که نکرد

خودم بیشتر تلاش میکنم و رو پای خودم وای می ایستم

نتیجه هر چی باشه من وقتی تمام تلاشم رو کرده باشم مهم نیست

اینه که فکرم درگیر این هم شده

ی کار دیگه هم شروع کردم

فقط بخش اول و فرمول ها رو از این کار نوشتم

و بخش های مختلف کار رو دسته بندی کردم که هر کدوم رو جداگانه و با برنامه ریزی انجام بدم

مقاله سومی داخلی رو نمیدونم چکار کنم بفرستم!! نفرستم!!

بگذریم

دیروز عصر همگی با هم رفتیم بیرون

من برای مستر چهار تا لباس گرفتم

قرار شد دو تاش کادو تولد از طرف من باشه و دو تاش از طرف مادر

آخه مستر برای مامانم چند تا چیز گرفته بود و وقتی دید مامانم میخواد پولش رو بده و قبول نمیکنه گفت پس کادو تولدتون

برای مامان ترازو گرفت برای وزن کردن

ی رم برای گوشی و چند تا وسیله که مادر احتیاج داشت

دیگه ما هم برای مستر خرید کردیم که قبل سرد شدن هوا حسابی لباس داشته باشه

مستر رفته بود جایی کار داشت

و تا بیاد من با این که هوا سرد نبود لباس گرم هم تنم بود ولی سردم بود

خیلی طول کشید تا مستر بیاد و وقتی برگشت همش می پرسید چی خریدی؟؟

گفتم خونه رفتیم نشونت میدم

بعدش رفتیم ی جایی که من بتونم برای نبات هام ی ظرف بخرم

ی میز کوچیک گذاشتم تو آشپزخونه و کردمش میز دمنوش و قهوه و نسکافه

قوری و وارمر و همه وسایلم رو گذاشتم روش

سنتی درستش کردم و بیشتر ظرف هام رو ظرف های سنتی قرار دادم و رنگ همه رو سفال سبز انتخاب کردم و خودم خیلی این ست رو دوست دارم

هنوز چند تا از دمنوش هام و نباتم جای خوشگل نداشتن که قرار گذاشته بودم ماهی ی ظرف بخرم برای این میزم

خلاصه که دیروز ی ظرف جای نبات با ی ظرف برای جای هات چاکلت خریدم

بگم از این هات چاکلت جدید

ی مارک جدید هات چاکلت خریدیم که من خیلی دوستش دارم

راستش تا قبل این همیشه ار قهوه فورشی های خوب هات چاکلت می خریدم مثلا دویست گرم و اگه خوب بود و رای بودم میرفتم باز می خریدم

آخه عصر ها که میام خونه باید حتما ی چیزی بخورم که بتونم سر حال باشم

خوردن نسکافه یا هات چاکلت خیلی تاثیر داره

البته این هات چاکلت از این مدل های سه در یک هست

حالا اینا به کنار

چون توش قهوه داره بعد خوردن تو فنجونم کلی نقش برام می افته و حسابی سرگرم می شیم

یعنی من و مستر کلی با این کار حال می کنیم!!

مستر واقعا عالی شکل های توی فنجون رو پیدا میکنه

اگه کسی دوست داشت بگه عکس بگیرم از پک هات چاکلت( وای نه تو رو خدا ولمون کن !!! با این عکس گذاشتنت!!)


امروز صبح که میشه جمعه از پنج بیدار بودم

بعد باز تلاش کردم بخوابم و هفت صبح مثل آدمی که کل روز رو خوابیده و دیگه الا خوابش نمیاد بیدار شدم

مستر با کلی نون تازه اومد و صبحانه خوردیم و بعدش رفتیم ی خانه سنتی رو دیدیم

خیلی وقت بود تو برناممون بود که بریم

این خانه سنتی تو چارباغ پایین هست و اسمش خانه دهدشتی هست

وای چقدر حالم جا اومد

البته الان هتل شده و ما به اسم اینکه میخوایم اتاق ها رو ببینیم فقط تونستیم حیاط اونجا رو ی نگاه بکنیم

عصر کافی شاپ هست و قراره عصر بریم اونجا

اینم ی عکس  از خونه

چقدر دلم میخواد ی شب تو همچین خونه ای بمونم

اینم یکی از اتاق ها که اسمش نارنجستان بود

کف اتاق ی باغچه هست و ی درخت از وسط میز رد شده


چیدمان امروز با این عکس فرق میکرد

میز رو گذاشته بودن روی باغچه و خیلی خیلی قشنگ تر بود

برای اتاق دو نفره شبی 220 تومن بود که به نظر من می ارزه

چون تمیز و پر از انرژی مثبت بود



تاریخ : جمعه 12 آبان 1396 | 09:39 | چاپ | نظرات (7)

سلام سلام

خیلی وقت بود وسط رو ز و از دانشگاه پست نذاشته بودم

الان مغزم در حال هنگ کردنه و دست راستم انقدر که تایپ کردم بی حس شده

ولی با این وجود اومدم اینجا یکم بنویسم تا برای چند دقیقه ذهنم آزاد بشه و بتونم به بقیه کارام برسم و اون عکس های قابلمه ها رو هم بذارم

باشد که رستگار شویم!!

ی حس خیلی بدی دارم و فکر میکنم باز دارم سرما می خورم

یعنی هر کی من رو ببینه خندش می گیره

شب ها مثل ادم های قطبی میخوام

نه الان ها از شهریور من همچین اوضاعی درست کردم برای خودم

 اومدم شب ها با لباس استین دار خوابیدم بجای لباس نازک و بدون آستین

البته که تا صبح انگار یکی پا گذاشته بود روی حلق من!!

ولی خب بعد یک هفته عادت کردم و دست دردم خیلی بهتر شد

و گردن دردم کامل خوب شد و دیگه خبری از اون گردن درد لعنتی نیست!!

گذشت تا هوا سرد تر شد شب ها و  دیگه از اول مهر با لباس گرم می خوابیدم و مامانم و مستر

میگفتن از حالا این رو می پوشی بعدا می خوای چکار کنی

که من کار خودم رو می کردم!!

خلاص که دیشب با ی لباس بافت گرم رفتم زیر پتو!!

اونم منی که اصلا به این مدل خوابیدن عادت نداشتم و احساس خفگی می کردم

واقعا که ادم چقدر می تونه خودش رو تغییر بده

این همه حرف زدم که بگم الان باز سرما خوردم انگار!!

ی حالی هستم نمی تونم تمرکز کنم روی کارم!( ولی حرف که زیاد می زنی!!!!)

این چند روز حسابی کار کردم دانشگاه

از مقاله اون استاد تهرانم

دو بخش رو نوشتم شد ده صفحه احتمالا جزییات رو هم که اضافه کنم به این دو بخش میشه ده صفحه

 می مونه بخش سوم که سه صفحه است و به نظرم مقاله روی هم رفته سیزده صفحه میشه

ی لحظه فکر میکنم چقدر کار خوبی شده و خیلی مقالم رو دوست دارم

و چند ساعت بعد که پرینت می گیرم و به کار نگاه میکنم استرس می گیرم که نکنه اینجا اشتباه کرده باشم تو کارم!!

خلااصه که نوسان احساسی من خیلی زیاد ه در مورد این کارم!

از بقیه مقاله ها هیچ خبری نیست

ادم یاده داروغه می افته تو رابین هود که شب ها راه می رفت و می گفت شهر در امن و امان است!!

تا قبل اومدن جواب هر مقاله ای اوضاع در امن و امان است!!

مقاله داخلی دوم هنوز در حال بررسی هست و نرفته برای داوری!!

ای بابا زود باشین دیگه

اگه مشکلی داره بگید تا بفرستم برای کنفرانس دومی !!

از اون طرف کارهای مقاله سوم داخلی هم تموم شده و ی سری نتایج خیلی خوب به دست اوردم

بعد شک داشتم که بذارم تو این کار همه نتایج رو یا نه

والا حق دارن میگن اول مقاله داخلی کار کن

کلی چیز یاد گرفتم و کار انجام دادم با همین سه تا مقاله

اگه بشه نتایج این مقاله سوم رو برای ی ژورنال خارجی می فرستم!

حالا ببینم چی میشه

در به در دنبال ی استاد هستم

والا خدا حفظش کنه

تازگی ها فهمیدم داور کلی ژورنال معتبر خارجی هست

یعنی این چند روز کل دانشگده فهمیدن من دنبالش می گردم

انقدر که زنگ زدم

به همه هم میگم از اصفهان زنگ میزنم

اونا هم با اون لهجه با مزه گیلانی ی چیزایی میگن که من خیلی زور بزنم نصفش رو می فهمم

خلاصه که همه اسمم رو پرسیدن و گفتن استاد رو ببینن میگن جواب ایمیل من رو زود بده

نظرش رو بپرسم ببینم این کارم جدید هست یا نه

والا داور از این نزدیک تر ی نگاه بندازه تا ته ماجرارو خونده

انشالله که بتونه کمکم کنه

البته برای این جور کارها انگیزه و امید لازمه که الان فکر کنم در مورد من یکم کم شده

چون شک دارم کار جدید باشه هر چی هم سرچ میکنم کسی شبیه این کار رو نکرده

نمی تونم تا وقت کنفرانس دوم هم صبر کنم که اونجا کسی در مورد کارم حضوری نظر بده

اخه کنفرانس آخر امسال هست و تا اون موقع خیلی دیر میشه

خدا خودش ی راهی جلو پام باز کنه

البته البته امروز اول صبحی ی فال حافظ گرفتم آنقدر که فکرم درگیر بود

بعد حافظ جان چی فرمودن( خیلی ناراحتم چرا از صفحه فالم عکس نگرفتم)

در کاری که می خواهی شروع کنی شک و تردید نداشته باش چون سعادت تو در این کار هست!!

خب دیگه من برم سراغ کارهام

البته قبلش عکس های قابلمه رو بذارم

البته ی معذرت خواهی بکنم هم برای دیر شدن هم برای اینکه من این عکس ها رو آماده داشتم و برای کسی فرستاده بودم

و عکس مرتب و قشنگ نگرفتم از قابلمه ها

به هر حال شما به بزرگی خودتون ببخشید

و دیگه اینکه من هنوز از این قابلمه ها استفاده نکردم که ببینم واقعا مرد عمل هستن یا نه

ولی هر کی داشته راضی بوده




اینم از عکس ها!! مارک دو تا قابلمه در عکس ها مشخصه

قابلمه اولی مارک بهتر و قیمتش هم بالاتر هست

فعلا



تاریخ : چهارشنبه 10 آبان 1396 | 12:10 | چاپ | نظرات (1)

شنبه صبح باید میرفتم بانک برای تمدید قرار داد طلاهام

به همین زودی شد یک سال

صبح بیدار شدم و منتظر مستر بودم که بیاد

شش و ربع بود که زنگ زدم گفت سنگک خریدم دارم میام

دیگه منم کارهامو کردم و مامانم هم بیدار بود و صبحانه درست کرد برامون و رفت گرفت خوابید!!

مستر هم رسید و چهار تا سنگک بزرگ خریده بود دستش درد نکنه

ولی خب من چه کار کنم اون همه سنگک رو مامان هم خوابیده بود و نمی خواستم سر و صدا بکنم

یکمی از سنگک ها رو گذاشتم تو پلاستیک نون

و بقیه رو گذاشتم لای ی سفره پارچه ای که مامانم بیدار شد درستشون کنه

و با مستر اومدیم بیرون

البته مستر هی نق زد که زوده و الان کجا بریم

منم گوش نمیدادم

رسیدیم اونجا ساعت هفت و ده دقیقه بود و بانک هفت و نیم در رو باز می کرد

کسی هم نبود اونجا که بهش بگیم ما پشت سر شما هستیم

رفتیم یکم راه رفتیم و من به مستر گفتم برگردیم

کلا پنج دقیقه راه رفتیم

برگشتم دیدیم ی خانواده نشستم تا در باز بشه

ما هم نشستیم رو صندلی

بعدش دیگه هی کم کم همه اومدن

ساعت هفت و نیم که در رو باز کرد

ی جمعیت زیادی رفتن داخل

مستر گفت وای چرا یکدفعه شلوغ شد؟

اگه الان می اومدم جای پارک نداشتم

دیگه رفتیم تو و من کارم رو انجام دادم و منتظر شدم تا صدام کنه

آنقدر شلوغ بود که مستر میگفت هی میگفتی زود بیایم برای این بوده

خلاصه که ساعت هشت کارمون رو انجام دادیم و تمدید کردم و اومدیم بیرون

من رفتن دانشگاه و مستر من رو تا نزدیک دانشگاه رسوند و خودش هم رفت سر کار

رفتم دانشگاه و شروع کردم به نوشتن مقاله

بعدش هم یکم رو مقاله داخلی سوم کار کردم و دیگه دو و نیم بود که از گرسنگی داشتم هلاک میشدم پاشدم اومدم خونه 

و ناهارم رو خوردم

ی سر درد خیلی بدی هم داشتم که اصلا چشمام باز نمیشد

یعنی بیشتر از سر درد این درد چشم اذیتم می کرد

قرار بود با مستر حدود ساعت هفت و نیم جایی بریم که من نتونستم از زیرش در برم و مستر چند بار زنگ زد که اماده باش دارم میام

دیگه با کلی سختی پاشدم لباس پوشیدم و قیافم مثل روح بود چشمام هم بسته!!

رفتیم اونجا و مستر تا قیافه من و دید فهمید چه اشتباهی کرده هی گفته بیا

همه فهمیدن من ی چیزیم هست و مستر دیگه بعد یک ساعت گفت بقیه کار بمونه

بعدا میام خانومم سر حال نیست

برگشتیم خونه یکم چیز خوردم و مستر هم برام ویتامین آورد خوردم و بهتر شده بودم

یکشنبه صبح که میشه امروز اومدم دانشگاه

موبایلم نمیدونم چش شده بح زنگ نزد

ولی خب از اونجایی که عادت دارم به این ساعت بیدار شدن خودم بیدار شدم

اومدم دانشگاه اول یکم کارهای مقاله استاد تهران رو انجام دادم

مقاله سه پارت جدا از هم داره

فعلا دو بخش رو نوشتم البته نه کامل فقط در حد کلی

بعدا ریز به هر قسمت می پردازم

همین دو بخش که نیمه نصفه هم هستن تا الان شش صفحه شده

حجم صفحات بره بالا کار ویرایشش بیشتر میشه

حالا فعلا دارم کم کم انجام میدم

ببینم کی اصل کار تموم میشه که برم سراغ جزئیات و مرتب کردن و ویرایش

بعد از اون رفتم سراغ مقاله داخلی سوم

خب این یکی تعداد صفحات رو شش صفحه قرار داده

و این یعنی دیگه لازم نیست بالا و پایین بکنم کار رو

چون این کارم چند تا شکل و نمودار داره و شش صفحه برام کافیه

دو صفحه از اون مقاله رو هم نوشتم

اگه روزی دو صفحه بنویسم که البته روی هم رفته عکسا یک صفحه جا میخوان فکر کنم سه شنبه کار این مقاله تموم بشه

به نظر خودم کار خوبی شده

راستش من قبلا موافق مقاله داخلی دادن نبودن ولی الان هر ایده ای که داشته باشم اول مقاله داخلیش رو می نویسم البته نه به شکلی که کار لو بره

بعد از اون نوشتن مقاله خارجیش خیلی راحت تر میشه

چون کار رو آماده داری دیگه و فقط باید زبان کار رو عوض کنی

بعد از این دو تا کار

وقت گذاشتم رو ی کار دیگه و تا ساعت دو نیم هم اون رو انجام دادم

خیلی خسته شده بودم یکم کشک داشتم همراهم اون رو خوردم و حالم بهتر شد

بعدش کم کم کارهام رو کردم و اومدم خونه



قرار بود چند سری عکس بذارم

عکس مانتو هام

عکس بافتنی ها

و عکس قابلمه ها

از قابلمه ها عکس آماده کردم

فکر کنم فردا بذارم

الان خواستم بذارم که سیستمم هنگ کرد و خاموش شد

خلاصه که کم کم عکس ها رو میذارم

منتظرم مستر بیاد برم بیرون باید ی کرم زیر چشم بخرم

فعلا





تاریخ : شنبه 6 آبان 1396 | 15:59 | چاپ | نظرات (4)

سلام به همگی شب جمعه همه به خیر و خوشی باشه انشالله

راستش با خودم قرار گذاشته بودم بعد برگشت از تهران روز پنجشنبه ی پست بنویسم که بین نوشتنم فاصله نباشه

ولی خب نشد بنویسم

این شد که الان که ی کم وقت پیدا کردم زود اومدم اینجا که بنویسم

روز چهارشنبه باید میرفتم تهران پیش استاد

صبح ساعت شش راه افتادیم

من قرار بود ی سری کار جدید هم ببرم بهش نشون بدم

بعد قرار بود ی فایل برام ایمیل بشه و چقدر اون طرفم بد قولی کرد و لحظه آخر که تو جاده بودم فایل رو فرستاد

یعنی پوستم کنده شد تا ی جایی رو پیدا کنم و از اون همه برگه پرینت بگیرم ببرم به استاد بدم

رسیدیم درکه ی کافی نت پیدا کردم یعنی شانس آوردم

دیگه سریع پرینت گرفتم و بردم بهش دادم

و راجع اون بخش از کار که تاییدش کرده بود هم حرف زدم

و بازم میگفت درسته و محاسباتت معقوله ولی من خودم یکم شک دارم

حالا باید مقاله رو درست کنم و این تغیرات جدید رو که کم هم نیست به مقاله اضافه کنم و در واقع باید مقاله رو دوباره بنویسم

تو برنامم هست که از شنبه این کارو شروع کنم

ساعت یک بود که من کارم اونجا تموم شده بود

سریع برگشتیم به سمت اصفهان که ناهار رو مهتاب بخوریم

مستر پیشنهاد داد که بریم کاشان یکم خانه های سنتی رو نگاه کنیم

که منم دیدم فکر بدی نیست

ولی وقتی ساعت سه رسیدیم مهتاب و بعد ناهار نظرمون عوض شد  و من دلم میخواست زودتر برسم خونه

ساعت هفت رسیدیم خونه

مستر خیلی خسته بود

ی دوش گرفت و منم ی دم نوش درست کردم خوردیم و مادر برامون انار دون کرده بود اونم خوردیم و مستر رفت و منم خوابیدم

پنجشنبه صبح پنج و نیم بیدار شدم و کارامو کردم و رفتم د انشگاه

از ساعت هفت شروع کردم کارهای مقاله داخلی دومی رو انجام دادم

ساعت از یازده گذشته بود که تموم شد

البته مقاله رو کامل نوشته بودم چند روز قبل

فقط یکم مرتب کردن میخواست که چهار ساعت طول کشید

مقاله که تموم شد ارسالش کردم و خیالم از این کار هم راحت شد

بعدش دیدم حالم خیلی بده

عرق می کردم

نگو دارم مریض میشم

باید ی ایمیل ارسال می کردم که ی فایل پیوست داشت

اون فایل رو هم آماده کردم و ایمیل رو که زدم واقعاد داشتم خفه میشدم

حالم خوب نبود و بی طاقت بودم

وسایلم رو جمع کردم و از اتاق اومدم بیرون

تا رسیدم به هوای آزاد حالم یکم بهتر شد

حالم داشت بهم می خورد

برگشتم خونه

لحظه به لحظه حالم بدتر میشد

ناهار خوردم و ی دمنوش درست کردم خوردم

این دمنوش رو تا میخورم انگار آمپول خواب آور به من میزنن

چشمام دیگه باز نمیشه

خوابیدم

یعنی هر وقت من ظهر بخوابم خودمم سریع تر می فهمم که مریض شدم

چهار و نیم بود که مستر زنگ زد و بیدارم کرد

گفت دارم میام اونجا

ولی من اصلا نمی تونستم از جام بلند بشم

مستر اومد رفت برام لیمو شیرین و پرتقال خرید

خوردم و دمنوش هم خوردم

البته من هی خوابم می برد مستر بیدارم می کرد میگفت دمنوش بخور

ویتایمن سی هم خوردم با قرص سرماخوردگی

اخر شب حالم بهتر بود نسبت به ظهر

دیگه خوابیدم با کلی لباس گرم

خداروشکر ضبح که بیدار شدم بهتر بودم ولی هنوز حس مریضی داشتم

که تا ظهر کاملا از بین رفت

صبحش مستر رفته بود کوه

و ساعت ده و نیم اومد رفتیم بیرون

من خرید میوه داشتم که رفتیم بازار خریدیم

و برگشتیم خونه

ناهار خوردیم و من بعد ناهار بازم چشمام باز نمیشد

بازم خوابیدم

عصرش بیدار شدیم دیگه گفتم ی چای بخوریم مردیم انقدر دمنوش خوردیم دیگه

خرید وسایل بهداشتی داشتیم من و مادر و مستر

ساعت شش رفتیم بیرون

من هر چی میخواستم رو برداشتم

خرید هامون رو کامل انجام دادیم

اومدیم خونه شلغم گذاشتم رو گاز

و ی دمنوش هم خوردیم

ی بار قبلا اینجا گفته بودم دمنوش چی درست میکنم

من دو مدل دمنونش می خورم


دمنوش اول آرامش بخش و خواب آوره

چای قرمز (ترش)

به لیمو

بهار نارنج

گل گاو زبان

چای سبز

گل سرخ

این شش تا گیاه رو از هر کدوم  صد گرم بخرید

بعد با هم قاطی کنید

و تو ی ظرف بریزید

بعد به ازای هر نفر ی قاشق غذا خوری تو قوری بریزید و نبات هم اضافه کنید و بذارید دم کنه


دمونش دوم دمنوش سرماخوردگیه

بنفشه

آویشن

پر سیاوشان

میوه نسترن

گل گاو زبان

روش دم کردن دمنوش دوم هم مثل دمنوش اوله


دیگه اینکه این هفته خیلی خیلی سرم شلوغه

فردا تاریخ گذاشتن طلاهام تو  بانکه باید برم برای تمدید

مستر گفته شش میاد که با هم صبحانه بخوریم

و بعد بریم بانک

بعد از بانک میرم دانشگاه

کلی کار دارم که باید انجام بدم

مقاله داخلی سوم رو باید بنویسم و بفرستم

مقاله استاد تهران رو هم باید بنویسم تو ابان

خودم فکر میکنم کل آبان رو وقت بگیره نوشتن مقاله

حالا اگه زودتر تموم بشه چه بهتر

ی کار دیگه هم دارم که باید محاسباتش رو انجام بدم

مقاله داخلی اولی رفته برای داوری امروز تو سایت دیدم


کمتر از دو ماه دیگه شب یلدا میشه

پارسال من برنامه ریزی کردم و با مادر و مستر و خانوم عموم رفتیم هتل عالی قاپو

و من زیاد راضی نبودم

امسال دو تا کار می تونیم بکنیم

یا بریم بیرون  ولی ی جای خوب نسبت به پارسال

یا اینکه بمونیم خونه و مهمون دعوت کنیم

که من و مستر مورد دوم رو بیشتر دوست داریم

البته مستر ی بار گفته پارسال تو برنامه ریزی کردی بذار امسال من برنامه ریزی کنم

که گفتم باشه

من برم که گردنم بعد نوشتن پست داره درد می گیره جام زیاد جالب نیست و حال ندارم جام رو عوض کنم

فعلا بای

تو هفته آینده بازم می نویسم











تاریخ : جمعه 5 آبان 1396 | 22:37 | چاپ | نظرات (1)

سلام صبح نزدیک به ظهر همگی بخیر باشه

دیگه نگم که روزگار چقدر زود داره میگذره!!

هیچی نشده ابان رسید

انشالله که به خیر و خوشی بگذره

این هفته ی سری کارها دارم که باید انجام بدم

مقاله داخلی رو اول هفته فرستادم

حالا ی کار دیگه هم اماده کردم که اونم بفرستم

ولی متوجه شدم چند ماه دیگه ی کنفرانس دیگه هست و اخرین مهلت  ارسال مقاله برای این کنفرانس داره تموم میشه

باز خوب شد فهمیدم حالا نمیدونم چکار کنم

این مقاله دومی رو بفرستم برای اون کنفرانس یا نه برای همون کنفرانس اولی که قصد داشتم بفرستم

البته درستش اینه که همه تخم مرغ ها رو تو ی سبد نذارم

این شد که از دیروز که متوجه شدم ی کنفرانس دیگه هم هست شروع کردم به انجام دادن ی کار جدید

بعد نکته جالب این بود که مقاله رو که اول هفته فرستادم برای کنفرانس اولی

شماره مقالم 10 بود!!

یعنی فقط نه نفر قبل من راسال مقاله انجام داده بودن!!

البته هنوز یکی دو روز دیگه تایم مونده برای ارسال مقاله

ولی خب جالب بود یکی از بچه ها میگفت همه فرستادن برای کنفرانس دومیه!!

نمیدونم خدا میدونه

حالا من برای هر دو می فرستم

فقط اینکه برای کدوم یکی دوتا بفرستم رو هنوز تصمیم نگرفتم

بگذریم!

مستر خداروشکر بهتر شد

سرماخوردگیش زود رو به بهبود رفت و از اون مهم تر اینکه من از مستر نگرفتم

البته همش تا لبه گرفتن و مریض شدن پیش رفتم ها

ولی خودم رو با دمنوش و فرنی و شلغم و قرص و ویتامین نجات دادم

هر روز ویتامین سی می خورم

و خیلی برام خوبه

شب اولی که مستر بعد مریضی اومد خونه ما انگار بدن درد خیلی بدی داشته

براش دمنوش درست کردم و بهش ویتامین سی دادم

میگه بعد خوردن سریع بدن درد به اون وحشتناکی از بین رفت

من میگم از دمنوش بوده مستر میگه از ویتامین سی

خدا داند!!

روز جمعه ای که رفته بودیم بازار سنتی گردی

من رفتیم پاساژ جعفری

چند تا کارت از مغازه داره که کاموا می فروختن گرفتم

که کسی رو پیدا کنم که کار بافت با دست انجام میده

چند تا کارت بهم دادن

و از بین این چند تا کارت و بعد زنگ زدن تصمیم گرفتم یکی رو برم

دیگه دیروز مستر ساعت پنج بود که اومد دنبال ما

و رفتیم به سمت خانومه

ی چیزی رو اینجا تو پرانتز بگم

مستر ی اخلاق خیلی خوبی که داره خداروشکر اینه که وقتی من ی کاری داشته باشم خیلی با من حوصله میکنه

و به قول معروف پایه است برای کارهای من

حتی اگه بخوام برم ی خرید زنونه بکنم باهام میاد و نه نمیگه

دیروز رفتیم سمتی که خانومه بود

ی هنرکده داره و بافتنی نشون میده

چقدر هم من دلم خواست

حیف گردن و دست ندارم

وگرنه هلاک اینجور کارها و کلاس ها هستم

کاموا ها رو بهش دادم و قرارشد کمکم کنه

و کار رو شب یلدا تحویل میده

چون تا اون تایم کار جلوی من بود

دیگه بیعانه دادم و نمونه کار بهم نشون داد که خیلی دوست داشتم و خوشم اومد

کلی هم شاگرد و همکار خانوم داشت که براش سفارش ها رو انجام میدادن

و از کار بافت همشون خوشم اومد

به سمتر گفتم خوبه بعد این همه گشتن ی جای خوب پیدا کردیم

تا من اونجا بودم سمتر هم رفته بود چند تا مغازه اونور تر و کتابخونه دیده بود

بعد از اونجا رفتیم که من ترازو برای وزن کردن بخرم

یکی دو تا مدل دیدیم

و مستر گفت بریم از تو نت بخریم قیمتش مناسب تره

خلاصه که فعلا نخریدم

چهارشنبه صبح زود هم باید بریم تهران که من برم پیش استادم

ی رسم دارم که باید امروز فردا انجامش بدم و اگه نتیجه خوب باشه ببرم به استادم نشون بدم

امروز کارهام رو انجام دادم و فقط منتظر ارسال ی فایل هستم که برام بیاد

و بقیش رو تکمیل کنم

کار زیادی ندارم

فقط باید مقاله داخلی دوم و سوم رو بنویسم

همه کارهاش رو انجام دادم و نمودار ها و شکل ها رو رسم کردم و اماده سات

فقط مونده مقاله رو بنویسم

برم به کارهام برسم

فعلا




تاریخ : دوشنبه 1 آبان 1396 | 11:44 | چاپ | نظرات (6)

عصر پنجشنبه همگی بخیر و شادی

خدا این پنجشنبه ها عصر و شب رو از ما نگیره

که بسی باعث دلخوشیه

حتی بیشتر از جمعه ها صبح

خب جمعه ها صبح که من زود بیدار میشم

ولی همون حس تو خونه موندن برام خیلی خوبه

اینکه برای خودم تایم داشته باشم

ی دوش بگیرم با خیال راحت

یکم خونه رو تمیز و مرتب کنم

ی ناهار بپزم و ی فیلم نگاه کنیم همه با هم

یکم زیر پتو بخوابم بعد ناهار و چشمام رو روی هم بذارم

هر چند خوابم نمی بره ولی برام خوبه

این چند وقت شب ها خیلی زود میخوابیدم

عصر که می اومدم خونه ی چیزی می خوردم

بعضی وقتا می رفتیم بیرون

بعدش دمنوش درست می کردم

شلغم و میوه می خوردیم

و روزگار می گذروندیم

از یکشنبه مستر حس سرما خوردگی داشت

دوشنبه دیگه کامل مریض شد

بعد این مستر رو بکشی دکتر برو نیست

تب و لرز داشت ولی دکتر نرفت

خونه ما هم نیومد که من نگیرم

سه شنبه حتی سر کار هم نرفت

منم به خودم گفتم حرص نخور دکتر نره خودش درد میکشه

چهارشنبه ی ذره حالش بهتر بود عصر اومد خونه ما

براش دمنوش درست کردم با چهار تخم و فرنی

میوه هم براش پوست کندم بهش دادم

خودم حالم داغون بود

سرد درد داشتم و سردم بود

حس سرما خوردگی داشتم

پاشدم قرص خوردم با ویتامین سی

بعد دمنوش و فرنی حالم جا اومد و اون حس از بین رفت خداروشکر

امروز صبح هم که بیدار شدیم حالم خوب بود

رفتم دانشگاه و برای اولین بار لباس گرم پوشیدم صبح

و راننده هم بخاری روشن کرده بود

انگار خبری بود امروز!

دانشگاه بودم تا یک و بعدش اومدم خونه

کارهای مقاله داخلی دیگه انجام شد و یکم کارم سبک شد

استاد تهران هم ایمیل زد و گفت چهارشنبه ظهر بیا

حالا هفته آینده هم باید برم تهران

مستر همراهم میاد دستش درد نکنه

تا اینجا رو پنجشنبه عصر نوشتم

تو کتابخونه بودیم و منتظر تحویل گرفتن کتاب منم از فرصت استفاده کردم و یکم نوشتم و سیو کردم

الان ظهر جمعه است

دراز کشیدم وسط خونه

و یکم اونورتر ی آفتاب خوبی افتاده روی فرش

دیروز بعد کتابخونه رفتیم اطراف اصفهان

با داییم کار داشتیم

دایی کوچیکه

چند بار که رفته بودیم زحمت کشیده بود برامون چیز گرفته بود خورده بودیم

چند شب پیش هم که رفتیم خونه مادر بزرگم ی کتاب هدیه داد به مستر

کتابخونه خیلی بزرگی داره پر از کتاب

ژن خانواده مادریم این مدلیه

کسی هم بی نصیب نمونده همه اهل کتاب و درس خوندن

آنقدر احتمالا ژن قوی بوده که چند نسل به همه رسیده

اونم نه کم و زیاد همه مثل هم شدن

اهل کتاب و درس خوندن

بچه های خالم همه همیشه کتاب به دست هستن

حتی شده ی کتاب کوچیک همیشه همراه دارن

و ی وقت که پیدا می کنن می خونن

خلاصه داشتم می گفتم

رفتیم سمت دایی

به مستر گفتم این بار ما ی چیزی بخریم ببریم

دایی آب به خیلی دوست داره

رفتیم اونجا

قبلش من سر راه چند تا مغازه هم سر زدم

خونه خودمون من ی کتابخونه خیلی بزرگ و خوب دارم

بعد من فقط این مدل کتابخونه ها رو دوست دارم که شیشه داشته باشه و کتاب ها خاک نگیرن

ولی خب مستر از این مدل جدید ها دوست داره بگیریم بدون شیشه

خلاصه که اونم دیدم و قیمت گرفتیم ولی مستر میخواد بده برامون نجار درست کنه

که من دیگه چیزی نگفتم حالا ی چیزی دلش میخواد نه نگم

رفتیم پیش دایی

دیدم خاله اولی هم اونجاست

دیگه یواش اومدم بیرون و با مستر از همون نزدیکی شیرینی خریدیم

و مستر آدرس آب به رو پرسید از دایی و رفت آب به هم گرفت

یکم اونجا بودیم

خاله هم گیر داده بود به من که حامله ای؟؟؟؟؟

گفتم نه من این ساعت دیگه خوابم

چشمام باز نمیشد

خاله هم فکر کرده بود بهم ریختگی چشمام حتما ی علت داره!!

البته اینم بگم که حس سرما خوردگی هم خیلی زیاد داشتم و چشمام می‌سوخت

شب رسیدیم خونه حسابی سردم بود

زود ی دمنوش درست کردم

حالم جا اومد

عجیب بود که خوابم هم پریده بود

یکم فیلم دیدیم و بعدش مستر رفت و منم خوابیدم

امروز صبح پنج و نیم بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد

پاشدم ی دوش عالی گرفتم و مستر هم زود اومد با سنگک تازه سبوس دار برشته

صبحانه خوردیم و رفتیم بیرون

برای خودمون بازار سنتی گردی کردیم

ناهار آماده داشتیم صبح قبل بیرون رفتن آماده کرده بودیم

الان هم ناهار خوردیم و من اومدم این پست رو بعد این همه مدت ارسال کنم





تاریخ : پنج‌شنبه 27 مهر 1396 | 19:36 | چاپ | نظرات (1)

سلام صبح همگی بخیر

سر زدنم به وبلاگ خیلی بهتر شده از نظر خودم

امیدوارم بتونم مثل قبل اینجا بنویسم

چون خیلی بهش احتیاج دارم

دیروز صبح موبایلم که الارم داد بیدار بودم خوابم هم نمی اومد ولی توان اینکه از جام بلند بشم رو نداشتم

یکم زمان دادم به خودم و بعد پنج دقیقه بیدار شدم

کارهامو کردم و رفتم دانشگاه

صبح ها داره سرد میشه کم کم

حدود ساعت ده بود که استاد تهران برام ی ایمیل زد و گقت محاسباتت درسته

نوشته بود جواب هات معقوله و نمودار ها هم رفتار درستی از خودشون نشون میدن

بالاخره بعد ی مدت ی خبر خوب هم ما شنیدیم

البته من یکی دو هفته میشه که براش نتایج رو ارسال کردم و بعد این مدت تازه دیروز رسیده بود نگاه کنه

منم ایمیلش رو جواب دادم و تشکر کردم و خواستم ی قرار بذاره برای این هفته یا هفته اینده که برم تهران

عصرش ایمیلم رو جواب داد که باشه برای هفته آینده هماهنگ می کنیم

خلاصه این از این و هفته دیگه انشالله به امید خدا میرم تهران

باشد که رستگار شویم

البته تو این یکی دو هفته من باز رو مقاله کار کردم و خیلی اوضاع نتایجم بهتر شده خد اروشکر

امیدوارم زودتر بتونم اصلاحات رو انجام بدم و تغییرات رو اضافه کنم به مقالم و بفرستمش


دیروز سالگرد عقدمون بود

گوشیم رو که روشن کردم مستر برام صبح ساعت پنج اس ام اس زده بود

بعد تا ظهر چند بار زنگ زد و پیام داد

دستش درد نکنه

خوبه که حواسش هست

پیشنهاد داد که عصرش بریم کافی شاپ که گفتم باشه و امروز کلی کار داریم

زود بیا که همه رو انجام بدیم

رسیدم خونه ساعت سه بود

یکم زودتر رفتم که بتونم عصرش به کارهام برسم

ناهار خوردم و برای خودم فیلم گذاشتم که با مامان ببینم

تا چهار و نیم فیلم نگاه کردیم و دیگه مستر هم اومد و رفتیم بیرون

اول رفتیم سراغ اون خانوم بافتنیه

وای من اصلا در مورد بافتنی هیچ حرفی ندارم که بزنم

مثلا بگم خیلی عالی می بافم و این حرفا

ولی خداییش خراب کاری هم نمی کنم

اگه چیزی ببافم تمیز و خوشگل میارمش بالا

اگه کاموام روشن باشه حتما تو نایلون میذارمش تمام مدتی که دارم می بافمش

و ی سری کارهارو رعایت میکنم که بافتم یک دست بالا بیاد و شیک بشه

دیروز که رفتم اونجا لباس مستر رو به خانومه نشون دادم

من اولین بارم بود که یقه هفت تو کار بافت می بافتم

چقدر تو نت سرچ کرده بودم همون پارسال که درست ببافم

فقط همین رو بگم که خانومه با ماشین ی یقه های زشت و بی ریختی در آورده بود که نگو

هیچی مجبور شدمخ بپیچونمش و بیام بیرون

اصلا کار خوب نبود و خوشم نیومد

کلی هم کار برده بودم براش

سه چهار تا کلاه میخواستم برام ببافه

حالا باید بگردم یکی رو پیدا کنم که با دست ببافه

یا حداقل اگه با ماشین کار میکنه بلد باشه

و کار خوبی بهم تحویل بده

این از جریان کاموا ها و لباس نیمه نصفه مستر که نشد تموم بشه

بعد از اونجا رفتیم سمت آمادگاه که من نوبت دکتر بگیرم برای سونو

راستش تا جایی که همیشه میرفتم پیش این دکتر

یادم بود که نوبت سخت میداد

گفتم اشکال نداره میرم نوبت می گیرم برای سه شنبه

شماره دکتر رو گم کرده بودم و گرنه زنگ میزدم

رسیدیم اونجا ساعت شش بود

گفت نوبت دارم و الان می تونی بری تو

حالا من اصلا آب نخورده بودم

گفتم باشه می مونم ولی یکم بعد میرم داخل که آب بخورم

رفتیم پایین با مستر آب خریدیم و رانی

من دو تا آب معدنی و ی رانی خوردم

از داروخونه داروهایی هم که خاله برام نوشته بود رو گرفتم

کلی کلسیم و ویتامین دی و مکمل

باید همت کنم بخورمشون چون من خیلی خیلی بد قرص می خورم

و اون روز به خاله حتی گفتم برام شربت بنویس

که گفت نه این قرص ها بهتره تا شربت

مستر هم دفترچه باباش رو آورده بود که داروهاش رو بگیره

داروهای من رو گرفتیم

و من رفتم بالا و مستر پایین موند داروهای باباش زیاد بود و کارش طول می کشید

رفتم بالا مامانم تو مطب بود میگفت برو داخل

کلی آب خوردی

گفتم مامان جان الان نمیشه باید یکم دیگه صبر کنم

منشی هم هر پنج دقیقه میگفت خانوم سین میری داخل؟

میگفتم نه!!

نزدیک هفت بود که رفتم بهش گفتم من بعد این مریض برم داخل

گفت برو

رفتم داخل و دکتر تا من و دید گفت چهرت برام آشناست و ی نگاه به دفترچه کرد و اسمم رو نگاه کرد و گفت قبلا پیش من اومدی؟

گفتم بله من خواهر زاده خانوم دکتر هستم

گفت دیدم برام آشنایی و حدس زدم

و دیگه کلی حال خاله رو پرسید و سونو رو انجام داد

و خداروشکر همه چیز خوب بود

و با خیال راحت اومدم بیرون

و رفتیم سمت پارکینگ

مستر ی پلاستیک خیلی خیلی بزرگ دارو گرفته بود برای باباش

اصلا از دیدن اون حجم دارو آدم وحشت میکنه

رفتیم سر راه میوه خریدیم برای خونه

و دیگه نرسیدیم بریم کافی شاپ یا جایی

مستر گفت اشکال نداره تا آخر هفته وقت داریم برای بیرون رفتن

خب تو این مدت اصلا نشده بود بریم انار بخریم

دیگه مستر دیشب چند جا گشت تا انار خوب پیدا کنه

و برام کلی انار خرید

یکم حالت سرماخوردگی داشت

برای شلغم خریدم و رسیدیم خونه میوه ها رو شستم

و ی فیلم گذاشتم ببینیم و میوه خوردیم

و دیگه مستر رفت

امروز صبح هم که پاشدم اومدم دانشگاه

و منتظرم دانشجوی ارشد امروز بیاد ببینم چکار کرده و میشه کار رو به جایی رسوند یا نه

من فعلا برم به کارهام برسم

البته امروز بجز کار اون دانشجوی ارشد دیگه کار ی ندارم

چون استاده جواب بله داده یکم کارم سبک شد

هنوز مقاله داخلی رو نفرستادم

اونم یکم مرتب کردن میخواد در حد ده دقیقه و هنوز انجام ندادم

فعلا






تاریخ : دوشنبه 24 مهر 1396 | 08:33 | چاپ | نظرات (6)
1 2 3 4 5 ... 41 >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.

آمارگیر وبلاگ